به خدا سوگند كه ياورى نيافتم ، اگر ياورى مىيافتم شب و روز با او جنگ مىكردم تا خدا ميان من و او حكم كند ، و ليكن شناختم اهل كوفه را و امتحان كردم ايشان را و دانستم كه ايشان به كار من نمىآيند ، عهد و پيمان ايشان را وفائى نيست ، بر گفتار و كردار ايشان اعتمادى نيست ، زبانشان با من است ، و دلشان با بنى اميّه است . آن حضرت سخن مىگفت كه ناگاه خون از حلق مباركش ريخت ، طشتى طلبيد و طشت مملوّ از خون شد ، راوى گفت : گفتم : يا بن رسول اللّه اين چيست ؟ حضرت فرمود : معاويه زهرى فرستاد و به خورد من دادهاند ، آن زهر به جگر من رسيده ، و پارههاى جگر من است كه در طشت افتاده ، گفتم : آيا مداوا نمىكنى ؟ حضرت فرمود : دو مرتبهء ديگر مرا زهر داده بود ، اين مرتبهء سيّم است ، و اين مرتبه قابل دوا نيست ، معاويه نوشته بود به پادشاه روم كه زهر كشنده براى او بفرستد ، پادشاه روم به او نوشت كه در دين ما روا نيست كه اعانت كنيم بر كشتن كسى كه با ما قتال نكند ، معاويه به او نوشت : آن مردى را كه مىخواهم به اين زهر بكشم پسر آن مردى است كه در مكّه به هم رسيده و دعواى پيغمبرى كرده ، او خروج كرده پادشاهى پدرش را طلب مىكند ، من مىخواهم اين زهر را به او بخورانم و عباد و بلاد را از او راحت دهم ، هدايا و تحف بسيار براى او فرستاد ، و اين زهر را براى او فرستاده ، به عوض اين زهر شرطها و عهدها از او گرفت « 1 » . در كتاب كفايه به سند معتبر از جنادة بن ابى اميّه روايت كرده است كه در مرض حضرت امام حسن عليه السّلام كه به آن مرض از دنيا رفت ، به خدمت او رفتم ، در پيش او طشتى گذاشته بود و پاره پاره جگر مباركش در آن طشت مىافتاد ، پس گفتم : اى مولاى من چرا خود را معالجه نمىكنى ؟ گفت : اى بندهء خدا مرگ را به چه چيز علاج مىتوان كرد ؟ گفتم : انّا للّه و انّا اليه راجعون ، پس به جانب من ملتفت شد فرمود : خبر داد ما را رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه بعد از او دوازده خليفه و امام خواهند بود ، يازده كس ايشان از فرزندان على و فاطمهاند ، و همهء ايشان شهيد مىشوند به تيغ يا به زهر . پس طشت را از پيش حضرت برداشتند ، حضرت گريست ، گفتند : يا بن رسول اللّه ما را موعظه كن ، فرمود :
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 463
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٦٣
هامش
( 1 ) احتجاج 2 / 71 .