امام حسين عليه السّلام مىروى ؟ زايده گفت : بلى چنين است كه به شما رسيده است ، حضرت فرمود : چرا چنين مىكنى و حال آنكه تو را قرب و منزلتى نزد خليفه هست ، او راضى نيست كه كسى ما را دوست دارد و ما را بر ديگران زيادتى دهد و فضايل ما را ياد كند و حق ما را بر اين امّت ذكر كند ، زايده گفت : به خدا سوگند كه نمىكنم اين را مگر از براى خدا و رسول او ، پروا ندارم از خشم هر كه به خشم آيد بر من ، و بر من عظيم و گران نيست آزارى كه به من برسد به اين سبب .
پس حضرت سه مرتبه فرمود كه : بشارت باد تو را پس بشارت باد ، به درستى كه خبر مىدهم تو را به خبرى كه از چيزهاى محتجب و مخزون است نزد من ، به درستى كه چون در صحراى كربلا به ما رسيد آنچه رسيد و با پدرم شهيد شدند از فرزندان و برادران و خويشان و ياران و آنچه شنيدهاى ، حرم او و زنان او را بر شتران سوار كردند و به جانب كوفه مىبردند ، چون به جنگگاه رسيديم نظر من بر كشتگان افتاد ، ايشان را در ميان خاك و خون ديدم كه مدفون نكرده بودند ايشان را ، قلق عظيم در دل من به هم رسيد و اندوه بزرگى در سينهء من حادث شد ، نزديك شد كه جان از بدنم مفارقت كند كه در آن وقت عمّهء من زينب دختر علىّ مرتضى آن حالت را در من مشاهده نمود ، مضطرب شد و گفت : اين چه حالت است كه در تو مشاهده مىكنم ، نزديك است كه خود را هلاك كنى اى بقيّه و يادگار جدّ و پدر و برادران من . گفتم : چگونه جزع نكنم و اضطراب ننمايم و حال آنكه سيّد و بزرگ و پدر خود را و برادران و عموها و فرزندان عموها و ياران خود را مىبينم كه عريان در ميان خاك و خون افتادهاند ، ايشان را كفن و دفن نكردهاند و هيچكس متوجّه ايشان نمىشود و نزديك ايشان نمىآيد ، گويا كه ايشان كافران ديلم و تركند .
زينب گفت كه : جزع مكن اى فرزند برادر كه اين واقعه را خبر داد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه به جدّ و پدر و عم تو خواهد رسيد ، و خبر داد كه حق تعالى گرفته است پيمان گروهى از اين امّت را كه فراعنهء اين زمان ايشان را نمىشناسند و در ميان اهل آسمانها معروفند ، ايشان خواهند آمد و اين اعضاى پاره پاره را جمع خواهند كرد و با اين بدنهاى مجروح دفن خواهند كرد ، و نشانى كه براى قبر پدر تو كه سيّد شهيدان است نصب خواهند كرد كه
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 351
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٥١