تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
آورده و پروردگار خلايق است ، سوگند ياد مىكنم كه جميع عرب اين كلمات را نوشتند ، و در جاهليّت هر شدّت كه ايشان را رو مىداد به اين كلمات خدا را دعا مىكردند ، دعاى ايشان مستجاب مىشد ، و حقيقت معنى اين كلمات را نمىدانستند . چون شب ولادت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام شد ، روشنى عظيم در آسمان پيدا شد و نور ستاره‌ها مضاعف گرديده ، پس قريش از مشاهدهء اين احوال متعجّب گرديدند و گفتند : در آسمان حادثهء غريبى حادث گرديده ، ابو طالب از خانه بيرون آمد و در كوچه‌ها و بازارهاى مكّه مىگشت ، به آواز بلند مىگفت : ايّها النّاس تمام شد حجّت خدا . چون مردم ابو طالب را ديدند پرسيدند كه : اين چه انوار است كه ما در آسمان مشاهده مىكنيم ؟ ابو طالب گفت : بشارت باد شما را كه ظاهر شد در اين شب دوستى از دوستان خدا كه حق تعالى در او كامل خواهد كرد خصلتهاى خير را ، و به او ختم خواهد كرد اوصياى پيغمبران را و پيشواى متّقيان است ، و يارى دهندهء دين خداوند عالميان است ، و براندازندهء شيطان است ، و به خشم‌آورندهء منافقان و زينت عبادت كنندگان است ، و وصىّ پيغمبران است ، پيشواى هدايت است و نجم فلك رفعت است ، و كليد علم حكمت است ، و هلاك كنندهء شرك و شبهه‌ها است . ابو طالب پيوسته اين كلمات و الفاظ را مىگفت تا صبح شد . پس چهل روز از قوم خود غايب گرديد ، جابر گفت : يا رسول اللّه به كجا رفت ؟ حضرت فرمود : به طلب مثرم رفت ، او وفات يافته بود در كوه لگام ، پس بپوشان يا جابر اين حديث را از غير اهلش كه اين از اسرار مكنونه و علوم مخزونهء حق تعالى است ، به درستى كه مثرم وصيّت كرده بود براى ابو طالب غارى را در كوه لگام و گفته بود كه : اگر خواهى مرا بيابى ، به آن موضع بيا كه مرا در آنجا مرده يا زنده خواهى يافت . چون ابو طالب بسوى آن غار رفت ، داخل شد مثرم را ديد كه مرده است و خود را در جامه‌اى پيچيده رو به قبله خوابيده است ، دو مار يكى سياه و يكى سفيد نزد او هستند و نمىگذارند كه آسيبى از جانورى به او برسد و او را حراست مىنمايند . چون مارها ابو طالب را ديدند ، در غار پنهان شدند ، و ابو طالب نزديك مثرم رفت و گفت : السّلام عليك