تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
تزويج حضرت فاطمه را در خاطر داشتم شب و روز ، در اين خيال بودم و جرأت نمىكردم كه به خدمت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عرض نمايم ، تا آنكه روزى به خدمت آن حضرت رفتم ، فرمود كه : يا على آيا مىخواهى تو را كدخدا كنم ، گفتم : رسول خدا مصلحت را بهتر مىداند ، و آن حضرت مىخواست كه يكى از زنان قريش را به من تزويج نمايد ، من مىترسيدم كه فاطمه از دست من بيرون رود ، روزى بىخبر نشسته بودم ، ناگاه فرستادهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به نزد من آمد و گفت : اجابت كن حضرت را كه تو را مىطلبد و به زودى بيا ، هرگز آن حضرت را به آن فرح و شادى نديده بودم . حضرت فرمود : بشتاب رفتم به خدمت آن حضرت و او را در حجرهء ام سلمه يافتم . چون نظر مباركش بر من افتاد ، اثر سرور و شادى از جبين مباركش ظاهر شد و شكفته گرديد و خندان شد به حدّى كه نور دندانهاى منوّرش ساطع شد ، پس فرمود : يا على حق تعالى كفايت كرد براى من آنچه را من اهتمام به آن داشتم از تزويج تو ، گفتم : چگونه است يا رسول اللّه ؟ فرمود : جبرئيل به نزد من آمد ، از سنبل و قرنفل بهشت با خود آورد ، پس من گرفتم آنها را و بوئيدم و گفتم : سبب آوردن اين سنبل و قرنفل چيست ؟ جبرئيل گفت : حق تعالى امر فرمود ساكنان بهشت را از ملائكه و هر كه در بهشت است كه بيارايند و زينت نمايند جميع باغستانهاى بهشت را با زمينها و ميوه‌ها و قصرهاى آنها ، و امر كرد بادهاى بهشت را كه بوزيدند به انواع بوهاى خوش ، و امر كرد حوريان بهشت را كه تلاوت نمايند سوره‌هاى طه و طواسين و يس و حمعسق را ، پس منادى از زير عرش ندا كرد كه : امروز وليمهء على عليه السّلام است ، به درستى كه من شما را گواه مىگيرم كه تزويج كردم فاطمه دختر محمّد را به على بن أبي طالب براى آنكه پسنديده‌ام ايشان را براى يكديگر . پس حق تعالى ابر سفيدى فرستاد كه باريد بر ايشان از مرواريدها و زبرجدها و ياقوتهاى خود ، برخاستند ملائكه و فرو ريختند از سنبل و قرنفل بهشت ، و اين از نثار ملائكه است كه براى تو آورده‌ام ، پس حق تعالى امر كرد ملكى از ملائكهء بهشت را كه او را راحيل مىگويند ، و در ميان ملائكه به فصاحت و بلاغت او ملكى نيست كه خطبه بخواند ،