نمائيم كه خواستگارى فاطمه بكند ، و اگر تنگدستى او را مانع باشد ما او را در اين باب مدد كنيم . سعد بن معاذ گفت كه : بسيار درست ديدهاى ، و برخاستند و به خانهء امير المؤمنين عليه السّلام رفتند ، آن جناب را در خانه نيافتند ، در آن وقت حضرت شتر خود را برده بود در باغ مردى از انصار آب مىكشيد به اجرت . پس متوجّه آن باغ شدند ، چون به خدمت آن حضرت رسيدند فرمود كه : براى چه حاجت آمدهايد ؟ ابو بكر گفت : اى ابو الحسن هيچ خصلتى از خصال خير نيست مگر آنكه تو بر ديگران در آن خصلت سبقت گرفتهاى ، و رابطهء ميان تو و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از جهت خويشى و مصاحبت دائمى ، و نصرت و يارى ، و روابط معنوى معلوم است ، جميع اشراف قريش فاطمه دختر آن حضرت را خواستگارى نمودند اجابت نفرمود ، و در جواب فرمود كه : امر او با پروردگار اوست ، پس چه مانع است تو را كه خواستگارى نمىنمائى او را ؟ زيرا كه مرا گمان آن است كه خدا و رسول او را از براى تو نگاه داشتهاند و از ديگران منع مىكنند .
چون حضرت امير المؤمنين عليه السّلام اين سخنان را از ابو بكر شنيد ، آب از ديدههاى مباركش فرو ريخت و فرمود كه : اندوه مرا تازه كردى و آرزوئى كه در سينهء من پنهان بود به هيجان آوردى ، كه باشد كه فاطمه را نخواهد و ليكن به اعتبار تنگدستى شرم مىكنم از آنكه اين معنى را اظهار نمايم .
پس ايشان به هر نحو كه بود آن حضرت را راضى كردند كه به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رود فاطمه را از آن حضرت خواستگارى نمايد . حضرت شتر خود را گشود و به خانه آورد و بست ، و نعلين خود را پوشيد و متوجّه خانهء حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شد ، در آن وقت آن حضرت در حجرهء ام سلمه بود . چون حضرت دست بر در زد ، ام سلمه گفت : كيستى ؟ پس پيش از آنكه حضرت بفرمايد كه منم على ، حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه : اى ام سلمه برخيز و در بگشا كه اين مردى است كه خدا و رسول را دوست مىدارد ، و خدا و رسول او را دوست مىدارند . ام سلمه گفت : پدر و مادرم فداى تو باد كيست كه تو در حق او چنين سخن مىگوئى و هنوز او را نديدهاى ؟ حضرت فرمود كه :
ساكت باش اى ام سلمه كه اين مردى است كه سفاهت ندارد و زود از جا به در نمىآيد ، اين
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٠٣