« 1 » يعنى : پس نيست ما را شفاعت كنندگان و نه يار مهربان ، پس گويند :
« 2 » يعنى : چه بودى اگر ما را بازگشتى به دنيا مىبود پس مىگرديديم از مؤمنان . پس حضرت باقر عليه السّلام فرمود : هيهات هيهات آرزوى ايشان در آن روز فايده نمىبخشد ، و اگر برگردند بسوى دنيا هرآينه بر خواهند گشت بسوى آن عملهائى كه نهى كرده بودند ايشان را از آنها ، و به درستى كه ايشان از دروغگويانند « 3 » . و سيّد ابن طاووس به سند معتبر از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه : پادشاه حبشه براى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قطيفهاى به هديه فرستاد كه به طلا بافته بودند ، حضرت فرمود : البتّه اين قطيفه را به مردى بدهم كه خدا و رسول را دوست دارد ، و خدا و رسول او را دوست دارند . چون اصحاب آن حضرت شنيدند ، همه گردنها كشيدند كه شايد به ايشان داده شود . پس حضرت فرمود : كجاست على ؟ عمّار چون اين سخن را شنيد به خانهء امير المؤمنين عليه السّلام شتافت و اين خبر را به حضرت رسانيد . چون آن جناب حاضر شد ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قطيفه را به او داد و فرمود : توئى سزاوار اين قطيفه ، پس حضرت امير آن قطيفه را به سوق الليل آورد و تارهاى آن را از هم گشود ، طلاهاى آن را ميان مهاجران و انصار قسمت نمود ، چون به خانه برگشت هيچ از آن با خود نبرد . چون روز ديگر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را ملاقات كرد فرمود : يا على ديروز هزار مثقال طلا گرفتهاى ، فردا من و همهء مهاجران و انصار نزد تو چاشت خواهيم خورد ، امير المؤمنين عليه السّلام گفت : چنين باشد يا رسول اللّه . چون روز ديگر شد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با مهاجر و انصار متوجّه خانهء آن حضرت شدند تا آنكه در كوبيدند ، تا آنكه حضرت بيرون آمد ، چون نظر مباركش بر ايشان افتاد ، در عرق حيا غوطه خورد زيرا كه در خانهء خود گمان