تا اينكه وقتى دچار يكنفر دانشمند ناصبى شدم كه در كشمكش عقيده سختگير و در دشمنى بسيار كينهتوز و در جدل و پيروى از باطل از همه متعصبتر ، و در سؤال از موضوعات دينى و علمى ، از ديگران بدزبانتر ، و در امور باطل از همه ثابتقدمتر بود .
ايراد يكى از متعصبين مخالف شيعه يك روز ناصبى مزبور در اثناى مناظره به من گفت : اى سعد و اى بر تو و همفكرانت كه شما جماعت رافضىها « 1 » مهاجرين و انصار ( خلفا ) را سرزنش ميكنيد و خلافت آنها را انكار مىنمائيد . اين صديق ( ابو بكر ) كسى است كه بواسطهء سابقهء اسلامش بر تمام اصحاب پيغمبر فائق گرديد آيا نميدانيد كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله او را به اين منظور با خود بغار برد كه ميدانست او خليفه بعد از وى است و اوست كه از قرآن پيروى مىكند و زمام امور مسلمين را بدست ميگيرد و دفاع از ملت اسلام به او واگذار مىشود ؟ پراكندگيها را سامان مىبخشد ، و از درهم ريختن كارها جلوگيرى به عمل مىآورد ، و حدود الهى را جارى ميسازد ، و دسته دسته سپاه براى فتح بلاد شرك گسيل ميدارد ، و همانطور كه بنبوت خود اهميت ميداد ، براى منصب جانشين خود هم اهميت قائل بود .
ميدانيم كه هر گاه كسى در جايى پنهان مىشود يا از كسى فرار مىكند قصدش اين نيست كه جلب مساعدت و يارى كسى را نمايد ( يعنى پيغمبر احتياج بمساعدت و يارى على عليه السّلام نداشت ! ) بنا بر اين وقتى ما ميبينيم پيغمبر پناه بغار بر دو چشم بمساعدت و كمك كسى هم نداشت ، براى ما روشن ميگردد كه مقصود پيغمبر اين بود كه ابو بكر را بعللى كه شرح داديم با خود بغار ببرد . و از اين نظر على را در بستر خود خوابانيد كه از كشته شدن او باك نداشت ! به همين جهت على را با خود نبرد و بردن او برايش دشوار بود . مضافا به اين كه مىدانست اگر على كشته شود ، براى پيغمبر مشكل نيست كه ديگرى را بجاى وى تعيين كند تا در كارهاى مشكل جاى على را بگيرد !
هامش
( 1 ) متأسفانه اين لفظى است كه از قديم الامام متعصبين اهل تسنن ، شيعيان يعنى پيروان اهل بيت پيغمبرشان را بدان نام مىخواندند ؛ و در قبال آن هم شيعيان آنها را « ناصبى » ميگفتند . ولى خوشبختانه فعلا به ميزان زيادى اين طرز فكر جاهلانه از ميان رفته است .