تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 799

مساهمون:

ص٧٩٩
و زارى ديدم . وقتى نزديك شد كه مردم متفرق شوند ، متوجه من شد و گفت : اى شيخ حيا نميكنى ؟ گفتم : آقا از چه چيز حيا كنم ؟ گفت : پولى براى نيابت حج كسى كه ميدانى كيست ؛ به تو ميدهند و تو آن را بفاسق شرابخوارى ميدهى ، عنقريب اين چشمت نابينا مىشود ، و اشاره به چشم من نمود ، من از آن موقع تا كنون بيمناك و خائف هستم . ( شيخ مفيد ) ابو عبد اللَّه محمد بن محمد بن نعمان نيز اين را شنيد او گفت : هنوز چهل روز از مراجعت وى از سفر مكه نگذشته بود كه دملى در همان چشمى كه حضرت اشاره فرموده بود پديد آمد و نابينا شد .

مردى از اهل مدائن

همچنين در كتاب مزبور مينويسد : از ابو احمد بن راشد و او از يكى از برادران دينىاش از اهل مدائن روايت كرده كه گفت : با يكى از دوستان مشغول اعمال حج بوديم ، ناگاه ديدم جوانى نشسته و قبا و ردائى بتن دارد كه ما آن را صد و پنجاه دينار قيمت كرديم ، و كفش زردى پوشيده بود كه نه غبار گرفته بود و نه اثر سفر داشت . در اين وقت فقيرى بوى نزديك شد و او هم چيزى از زمين برداشت و به او داد فقير هم دعاى زيادى براى او نمود . سپس جوان برخاست و رفت و ناپديد گشت . ما رفتيم پيش فقير و پرسيديم چه به تو داد ؟ گفت : سنگريزه‌هاى طلائى ! ما آن سنگريزه‌ها را بيست مثقال تخمين زديم . من برفيقم گفتم : آقاى ما با ماست و او را نمىشناسيم . برويم و او را پيدا كنيم . تمام صحراى عرفات را گشتيم و او را پيدا نكرديم . سپس بجاى اول مراجعت كرديم و از كسانى كه اطراف او بودند پرسيديم اين شخص كى بود ؟ گفتند : جوانى علوى از اهل مدينه است ، كه هر سال پياده به حج مىآيد !