تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 765

مساهمون:

ص٧٦٥
صاف ، بينيش كشيده و ميان برآمده ، و در طراوت همچون شاخهء بان بود و گوئى صفحهء پيشانيش ستارهء درخشانى است ، كه ميدرخشد بر گونهء راستش خالى مانند پارهء مشكى بر روى نقره خام ، نمايان بود و موى سر مباركش نتابيده و تا نرمى گوشش ميرسيد . قيافه نورانى او را هيچ چشمى نديده ، و زيبائى و وقار و حجب و حياى بىنظيرش را نميتوان توصيف كرد . چون نظرم بوى افتاد بسويش شتافتم و دست و پايش را بوسيدم . فرمود : اى ابو اسحاق ! خوش آمدى ! روزگار قبل از اين ، پيوسته وعدهء ملاقات را به من ميداد ، و رابطهء قلبى كه ميان من و تو برقرار است ، با وجود بعد منزل و تأخير ملاقات ، همواره تو را در نظرم مجسم مينمود ، بطورى كه هيچ گاه از لذت صحبت و خيال مشاهده يك ديگر بىخبر نبوديم . خدا را شكر كه ملاقات ما صورت گرفت و از انتظار و فراق بيرون آورد . سپس از تمام برادران سابق و لاحق من ؛ پرسش فرمود . عرضكردم : پدر و مادرم قربانت شود ، من از موقع رحلت مولايم امام حسن عسكرى ( ع ) تا كنون همواره شهر به شهر در جستجوى شما هستم ، و همه جا درهاى اميد برويم بسته ميشد ، تا اينكه خدا بر من منت نهاد و كسى آمد و مرا به خدمت شما آورد . خدا را شكر ميكنم كه بزرگوارى و احسان حضرتت را به من الهام نمود . حضرت خود و برادرش موسى را معرفى كرد و از آن پس مرا بگوشهء خلوتى برد و فرمود : پدرم با من پيمان بست كه جز در پنهان‌ترين و دورترين نقاط زمين مسكن نكنم تا اسرار وجودم مخفى شود ، و جايم از نقشه‌هاى گمراهان محفوظ بماند و از خطرات مردم سركش و بد انديش در امان باشم از اين رو مرا به طرف تلهاى شنزار و بيابانهاى خشك و ريگزار انداخت ، و پايانى كه فرياد مردم روى زمين را بر طرف سازد ، در انتظار من است . پدرم صلوات اللَّه عليه از حكمتهاى مخزون و علوم مكتوم چيز گوارا بىنيازهائى به من آموخت كه اگر شمه‌اى را به تو بگويم ترداند . اى ابو اسحاق ! پدرم صلوات اللَّه عليه به من فرمود : اى فرزند ! خداوند اقطار
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 765 | العلامة المجلسي / على دوانى