تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 764

مساهمون:

ص٧٦٤
انگشترى است كه امام حسن عسكرى عليه السّلام به من لطف فرمود ؟ ! . گفت : آرى ، مقصودم همانست . وقتى آن را بيرون آوردم و نظرش به آن افتاد از دست من گرفت و بوسيد و سپس نقش آن را كه نوشته بود : « يا الله يا محمد يا على » خواند . آنگاه فرمود : قربان پدرم گردم ! كه جواب مسائل بسيارى را براى امروز كه به آن احتياج دارم از وى گرفتم و همه نوع احاديث و اخبار از او استفاده نمودم . تا آنجا كه فرمود : اى ابو اسحاق ! مطلب مهمى را كه بعد از حج قصد كرده‌اى به من اطلاع بده ! گفتم : آنچه در نظر داشتم هم اكنون به تو ميگويم . گفت : هر چه ميخواهى بپرس تا بخواست خدا برايت شرح دهم . گفتم : آيا از اولاد امام حسن عسكرى صلوات اللَّه عليه خبرى دارى ؟ گفت : آرى و اللَّه ! من نور حقيقت را در جبين محمد و موسى « 1 » پسران آن حضرت ميبينم و از طرف آنهاست كه نزد تو آمده‌ام تا از آنها براى تو خبر آورم . اگر ميخواهى بشرف ملاقات آنها فائز شوى و ديدگانت بنور جمال آنان روشن گردد ، با من بطائف بيا « 2 » ولى از رفقايت پوشيده دار تا مطلب بر آنها مكتوم بماند . ابراهيم بن مهزيار گفت : با وى بطائف رفتم و از ريگستانى گذشته از دور چادرى ديديم كه بر سينهء تل ريگى نصب كرده‌اند و از نور آن صحنه بيابان روشن گشته است . او نخست بدرون چادر رفت تا براى ورود من اجازه بگيرد ، پس به آنها سلام كردم و اطلاع داد كه من بيرون منتظرم . يكى از آنها ( كه ميان چادر بود ) و بزرگتر بود و نامش ( م ح م د ) بود بيرون آمد . ديدم رنگ صورتش باز ، پيشانيش روشن ، ميان ابروانش گشاده ، رخسارش
هامش
( 1 ) نگاه كنيد به توضيحات ما در پاورقى آينده ذيل حكايت « على بن مهزيار » . ( 2 ) طائف محلى واقع در 12 فرسخى مكه معظمه است كه از روزگار پيش از اسلام تا كنون باقى است .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 764 | العلامة المجلسي / على دوانى