آمده توقف نمودم . هر وقت از خانه بيرون ميرفتم ديگر برنمىگشتم مگر براى تجديد وضوء ، يا خواب و يا افطار كردن .
موقع افطار كه وارد اطاق خود ميشدم ، كاسهء چهار گوشى را پر از آب ميديدم كه يك دانه نان بالاى آن گذارده و آنچه در روز ميل داشتم روى آن نان بود ! من هم از غذاى مزبور به قدر كافى ميخوردم . لباسهاى زمستانى و تابستانى من هم بموقع به من ميرسيد روزها آب مىآوردم و اطراف خانه را جاروب ميكردم و كوزهء آب را خالى مينهادم . وقتى غذا برايم مىآوردند ، احتياج نداشتم در عين حال آن را نگاه داشته شبانه به فقراء ميدادم ، مبادا كسانى كه با من بودند باسرار من پى برند .
ابراهيم بن مهزيار
صدوق ( ره ) در « كمال الدين » از موسى بن متوكل و او از حميرى ، از ابراهيم بن مهزيار روايت نموده كه گفت : « در يكى از سالها سفرى بمدينه كردم و در بارهء اولاد امام حسن عسكرى عليه السّلام تحقيقاتى نمودم ، ولى چيزى دستگيرم نشد . آنگاه به مكه رفتم تا مگر در آنجا اطلاعى بدست آورم روزى در اثناى طواف جوانى گندم - گون و زيبا روى ديدم كه داشت به من نگاه ميكرد . من بآرزوى اينكه شايد مقصود خود را يافته باشم به طرف او رفتم . وقتى بوى نزديك شدم سلام نمودم و او جوابى از سلام من بهتر داد .
سپس پرسيد : اهل كجائى ؟ گفتم : از مردم عراق ميباشم . گفت : كدام عراق ؟
گفتم : اهواز . گفت : از ديدنت خوشوقتم . آيا در اهواز جعفر بن حمدان خصيبى را ميشناسى ؟ گفتم : او نداى حق را لبيك گفت . فرمود : خدا او را رحمت كند . شبهاى درازى را بعبادت گذرانيد و خداوند پاداش بسيار بوى عطا فرمود . سپس فرمود : ابراهيم ابن مهزيار را ميشناسى ؟ گفتم : ابراهيم بن مهزيار من هستم . پس با من معانقه طولانى نمود ، آنگاه پرسيد : اى ابو اسحاق ! مرحبا به تو ! آن علامتى كه بواسطه آشنائى كه با امام حسن عسكرى عليه السّلام داشتى نزد تو بود ، چه كردى ؟ گفتم ؛ شايد مقصودت