سنگ همانطور است كه گذاشتهايم ما براى حفظ اثاث و لوازم خود ، در خانه را مىبستيم و كسى را نميديديم كه آن را باز كند يا ببندد مگر موقع بيرون رفتن كه خودمان آن را بكنار ميزديم .
وقتى اين ماجرا را ديدم غافل بودم و دلم پريشان گشته بود . ناگزير رفتم نزد پير زن تا از آن مرد اطلاعى كسب كنم . به پير زن گفتم : من ميخواهم دو به دو با هم صحبت كنيم و پرسشى از تو بنمايم ، ولى وجود رفقا مانع مىشود . خواهش دارم وقتى مرا در خانه تنها ديدى ، از غرفهء پائين بيا تا مطلبى دارم از تو بپرسم . پير زن فورا گفت : منهم ميخواهم رازى را با تو در ميان بگذارم ولى همين وجود رفقايت تاكنون مانع بوده است .
پرسيدم : مىخواهى چه بگوئى ؟ گفت : به تو دستور ميدهد ( پير زن نام كسى را نبرد ) با رفقا و شركاء خود دشمنى مكن و دعوا منما كه آنها دشمنان تو ميباشند ، بلكه با آنان طريق رفق و مدارا پيش گير ! پرسيدم اين حرفها را كه ميگويد ؟ گفت :
من ميگويم . از هيبتى كه بدلم راه يافته بود جرات نكردم كه مجددا بپرسم اين حرف را چه كسى گفته است ! ولى پرسيدم : مقصودت كدام رفقاى من است ؟ زيرا من گمان كردم كه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 743
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٤٣