تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 740

مساهمون:

ص٧٤٠
ابو سهل ميگويد : موقعى كه بچه خدمت حضرت رسيد ، سلام كرد . رنگش همچون درّ ( سفيد ) موهاى سرش كوتاه و ميان دندانهايش باز بود . وقتى امام حسن عسكرى عليه السّلام او را ديد ، گريست و فرمود : اى آقاى خاندانم ! اين آب را به من بده كه من اينك بسوى خداى خود ميروم . بچه كاسه آب جوش را برداشت و به دهان پدر بزرگوارش نزديك ساخت تا آن را نوشيد . آنگاه امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود : مرا آمادهء نماز كنيد . بچه حوله‌اى در دامن امام پهن كرد و بدين گونه حضرت ، يك يك اعضا را شست و سر و پاى را مسح نمود . آنگاه امام حسن عسكرى عليه السّلام فرمود : اى فرزند ! به تو مژده مىدهم كه صاحب الزمان و مهدى و حجت خدا در روى زمين توئى . تو فرزند من و جانشين من ميباشى . از من متولدشده‌اى و تو ( م ح م د ) فرزند حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب ( عليهم السلام ) ميباشى و هم از نسل پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و خاتم ائمه طاهرين هستى . پيغمبر ( ص ) مژده تو را داده و نام و كنيهء تو را تعيين فرموده است . اين را پدرم از پدران پاك سرشتش به من اطلاع داد . صلى اللَّه على اهل بيت ربنا انه حميد مجيد حضرت اين را فرمود و همان موقع رحلت نمود . صلوات اللَّه عليهم اجمعين .

يعقوب بن يوسف غسانى

و هم در كتاب غيبت از احمد بن على رازى و او از ابو الحسين محمد بن جعفر اسدى و او از محمد بن عامر اشعرى قمى روايت كرده كه گفت : وقتى يعقوب بن يوسف ضرّاب غسانى از اصفهان برميگشت براى من نقل كرد و گفت : در سال 281 هجرى با گروهى از اهل سنت كه همشهرى ما بودند به حج رفتم . وقتى به مكه معظمه رسيديم ، يكى از همراهان رفت و خانه‌اى سر راه در بين بازار « سوق الليل » اجاره كرد . اين خانه حضرت خديجهء كبرى عليها السلام و معروف به خانه امام رضا عليه السّلام بود . زنى گندم گون در آن خانه بود ، وقتى من