تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 704

مساهمون:

ص٧٠٤
حاضر بود و پرسيد : اين مرد ناشناس كيست ؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت . مرد ناشناس كه شنيد از هويت وى سؤال مىكند ، برخاست و نزد پدرم آمد و گفت با اينكه من حاضر هستم احوال مرا از ديگرى ميپرسى ؟ . پدرم فرمود : اى مرد ! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسيدم . گفت : وقتى تو نامهء مرا پاره ميكردى من ميديدم . پدرم فرمود : تو پسر حلاج هستى ؟ خدا ترا لعنت كند ، ادعاى اظهار معجزه ميكنى ؟ سپس پدرم بغلام خود گفت : پاها و گردن او را بگير و از خانه بيرون كن ! و از آن روز ديگر او را در قم نديديم . « 1 »

محمد بن على شلمغانى

يكى ديگر از كسانى كه ادعاى بابيت نمودند « ابن ابى العزاقر » است . حسين بن ابراهيم از احمد بن نوح و او از ابو نصر كاتب براى من ( شيخ طوسى ) نقل كرد و گفت : ام كلثوم دختر محمد بن عثمان كه زنى بزرگوار بود گفت : ابو جعفر ابن ابى العزاقر ( شلمغانى ) نزد بنى بسطام محترم و موجه بود . زيرا شيخ ابو القاسم ( حسين بن روح ) رضى اللَّه عنه مقام او را در نزد مردم محترم و بزرگ ميداشت . او هم از اين سابقه سوء استفاده كرد ، و موقعى كه از طريقهء حق برگشت همه گونه دروغ و كفرى را بنام حسين بن روح براى بنى بسطام نقل ميكرد . بنى بسطام هم سخنان او را ميپذيرفتند . چون خبر آن بحسين بن روح رسيد . نسبت آن سخنان را از خود انكار كرد و آن را بهتان بزرگ شمرد و بنى بسطام را از شنيدن كلام شلمغانى نهى فرمود . آنگاه دستور داد كه او را لعنت كنند و از وى دورى جويند . ولى بنى - بسطام سخن حسين بن روح را نشنيدند و در ارادت بشلمغانى ثابت ماندند .
هامش
( 1 ) حسين بن منصور حلاج از مردم بيضاء فارس بوده و در واسط عراق نشو و نما يافته است بايد دانست كه بگفتهء عطار در « تذكرة الاولياء » و جامى در « نفحات الانس » و ساير منابع ، اكثر مشايخ صوفيه حسين بن منصور حلاج را از سلك تصوف خارج دانسته‌اند و نيز در تمام تذكره‌ها و كتب صوفيه حلاج را سنى ميدانند . ولى در اين مورد كه از غيبت شيخ نقل مىشود ، به نظر ميرسد كه وى ادعاى تشيع داشته ، كه بدروغ مدعى نيابت امام زمان ( ع ) و بابيت بوده است . نكتهء ديگر اينكه گروهى از صوفيه نظر به حالات عجيب و ادعاهاى غريب او ، گفته‌اند دو حسين بن منصور بوده ؛ يكى حلاج كه مردى ربانى بوده و ديگرى حسين بن منصور ملحد ! كه در سحر و شعبده دست داشته است ! بهر صورت كه باشد آن حسين بن منصور حلاج كه در سال 309 هجرى در زمان خلافت مقتدر عباسى بجرم ادعاى خدائى و « انا الحق » گفتن و ساير ادعاهاى خلاف شرع بقتل رسيد ، همان است كه در اينجا معرفى ميگردد ، و او چه سنى و چه شيعى ؛ خواه صوفيه او را از خود بدانند ، يا برانند ؛ از نظر شيعه مطرود و ملعون و ساحرى شعبده‌باز و مرتاضى افسونكار بوده است كه با اين فوت و فن‌ها مردم ساده را بدام ميانداخته و سرانجام نيز جان خود را در اين راه باخته و سپس مريدانش او را ولى خدا بلكه بعقيدهء حلول و اتحاد با خدا يكى دانسته و معجزات و كراماتى برايش نقل كرده‌اند كه براى هيچ پيغمبر مرسل و امام معصومى نقل نشده است . نمونهء كامل آن را شيخ عطار در جنگ الخرافات خود بنام « تذكرة الاولياء » و جامى در جنگل مولايش موسوم به « نفحات الانس » كه پر از اكاذيب و جعليات و شطحيات و خرافات است ، نقل كرده‌اند و فقط به درد خرقه پوشان خانقاه الحاد و خراباتيان آلوده بمعاصى مىخورد . از اين رو ؛ صوفيان يا شعرائى مانند مولوى و شبسترى و حافظ و غيرهم كه حلاج را صاحب اسرار و مقام فناى في اللَّه دانسته‌اند ، از طريقه شيعه بدورند ؛ و گر نه او را بدين گونه نمىستودند . شبسترى به پيروى از گفته عطار در تذكرة الاولياء ميگويد :روا باشد انا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيكبختىو مولوى گفته است :چون قلم در دست غدارى فتاد * لا جرم منصور بردارى فتاد گفت فرعونى انا الحق گشت پست * گفت منصورى انا الحق و برست ! آن انا را لعنة اللَّه در عقب * وين انا را رحمت اللَّه اى محب ؟ زانكه او سنگ سيه بود اين عقيق * او عدوى نور بود و اين عشيق ! او انا هو بود در سراى فضول * زاتحاد نور نز رأى حلول ! !حافظ هم سروده است :گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند * جرمش آن بود كه اسرار هويدا ميكرد !بايد از اينان پرسيد كدام اسرار ؟ آيا ادعاى خدائى كردن و قائل بحلول و اتحاد ؛ و وحدت وجود شدن و تمام اشيا را نظر باينكه سه مفهوم وجود به آنها سرايت كرده و همه موجودند ، خدا دانستن « اسرار » است ؟ آيا اگر حافظان شريعت اسلام و پاسداران دين خدا يعنى فقهاء و مجتهدين كه نمايندگان امام و پيغمبرند ؛ صاحبان اين كفريات و الحاد را محكوم كردند ، بايد آنها را از روى خيره سرى و فرومايگى ، قشرى ، و اهل ظاهر و غدار خواند ؟ ! زهى نادانى و خرافاتى و بىبند و بارى كه تصوف آن را با خرقهء خود براى مردم بارمغان مىآورد ! تعجب در اين است كه بعضى سرسپردگان تصوف با زحمت زياد و تكلف ، اينان را شيعه ميدانند ، در صورتى كه بزرگترين دانشمندان شيعه كه معاصر حلاج بوده‌اند يعنى : ابو سهل نوبختى و على بن بابويه پدر شيخ صدوق و دانشمند بزرگ ديگر ، شيخ صدوق و قطب راوندى چهار تن از پيشوايان ما ؛ حلاج را ساحر و ملعون و مطرود خدا و رسول و امام دانسته‌اند .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 704 | العلامة المجلسي / على دوانى