اطاعت ميكنم و گفتهء تو را ميپذيرم و بطريقهء تو ميگروم . زيرا كه اين معنى موجب بصيرت من مىشود و از كمك به تو دريغ نخواهم داشت ! چون حلاج سخن او را شنيد و نتيجه دسيسهها و جواب خود را بدين گونه شنيد دانست در نامههاى خود كه پر از ادعا و اظهار كرامات و معجزات بوده ، خطا كرده و طريقهء خود را بنادانى برخ او كشيده است . بدين لحاظ خوددارى كرد و جواب ابو سهل را نداد و ديگر كسى نزد وى نفرستاد .
ابو سهل هم اين ماجرا را اتفاقى خوش و باعث تفريح و خنده قرار داده بود و نزد همه كس بازگو ميكرد ، و حلاج را ريشخند مينمود . بدين گونه نزد بزرگ و كوچك شهرت يافت و همين باعث شد كه كار حلاج برملا گردد ، و مردم از دور وى پراكنده شوند .
جمعى از دانشمندان از حسين بن على بن بابويه قمى ( برادر شيخ صدوق ) نقل كردهاند كه وى گفت : پسر حلاج بقم آمد و نامهاى بخويشان ابو الحسن « 1 » نوشت و آنها و ابو الحسن را بسوى خود دعوت نمود و ميگفت : من فرستادهء امام زمان و وكيل او هستم . چون نامهء او بدست پدرم ( على بن بابويه ) رسيد ، آن را پاره كرد و بآورندهء نامه فرمود : چه چيز تو را بنادانى واداشته است ؟ آورندهء نامه - كه گمان ميكنم ، گفت : پسر عمه يا پسر عموى حلاج هستم - بپدرم گفت : حلاج نامهاى بما نوشته و ما را دعوت كرده است ، چرا نامهء او را پاره كردى ؟ حضار بوى خنديدند و او را مسخره كردند .
سپس پدرم برخاست و در حالى كه جماعتى از اصحابش و غلامانش همراه او بودند ، به حجرهء تجارت خود رفت . موقعى كه بدر خانهاى رسيد كه حجرهاش در آنجا واقع بود ، كسانى كه آن جا نشسته بودند ، باحترامش برخاستند ، فقط يكنفر كه پدرم او را نميشناخت از جا برخاست . موقعى كه پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خود را چنان كه معمول تجار است درآورد ، رو كرد بجانب شخصى كه
هامش
( 1 ) كنيهء على بن بابويه است .