تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
و آن را بسيار تكرار كن ! سپس با يك نفس بگو : الغوث الغوث آنگاه سر بردار كه خداوند با كرم خود حاجت تو را روا خواهد نمود . موقعى كه من مشغول به نماز و دعا شدم ، او از حرم بيرون رفت ، چون فارغ گشتم رفتم كه از ابو جعفر كليددار سراغ آن مرد را بگيرم و سؤال كنم با اينكه در بسته بود چگونه او داخل شد ؟ ديدم درها همچنان قفل است . تعجب كردم و پيش خود گفتم شايد حرم در ديگر دارد كه من نميشناسم . رفتم به طرف ابو جعفر كليددار ؛ ديدم كه از اطاقى كه روغن چراغ در آن گذارده‌اند بيرون مىآيد . من سراغ آن مرد را از او گرفتم كه چگونه داخل حرم شد . ابو جعفر گفت : چنان كه مىبينى درها همه بسته است و من هنوز درها را باز نكرده‌ام . من جريان را براى او نقل كردم : ابو جعفر گفت : اين مرد مولى صاحب الزّمان صلوات اللَّه عليه بوده ، مكرر در مثل چنين شبى كه حرم خلوت است حضرتش را ديده‌ام . من بر آنچه از دست داده بودم تأسف خوردم . آنگاه نزديك طلوع فجر از حرم بيرون آمدم و بجانب محلهء « كرخ » و جايى كه در آن پنهان بودم رفتم هنوز آفتاب سر نزده بود كه ديدم اصحاب ابن صالحان سراغ مرا ميگيرند و محل مرا از دوستانم ميپرسند . آنها از وزير براى من امان آورده بودند و نامه‌اى به خط وى نشان دادند كه نوشته بود : « همه چيز خوب است » من با يكى از دوستان موثقم بنزد ابن صالحان رفتم . او باحترام من برخاست و مرا كنار خود نشانيد و طورى با من رفتار كرد كه نظير آن را از او به ياد نداشتم ، سپس گفت : كار را به جائى رساندى كه شكايت مرا به صاحب الزّمان عليه السّلام نمودى ؟ گفتم : من دعا كردم و از وى سؤال نمودم . گفت : خوش به حالت . ديشب يعنى شب جمعه در خواب ديدم كه مولى صاحب الزّمان مرا بانجام كارهاى نيك امر مىفرمايد و چندان بر من سخت گرفت كه هراسناك گشتم .