تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
باز نامهء چهارمى نوشتم و استدعا كردم كه در حق من دعا فرمايند تا خداوند فرزندى به من روزى كند ، حضرت در پاسخ ضمن جواب حاجات ديگرم مرقوم فرموده بود : اللّهم ارزقه ولدا ذكرا تقرّ به عينه و اجعل هذا الحمل الّذى له ولدا ذكرا يعنى : پروردگارا ! پسرى بوى روزى كن تا چشمش بوى روشن گردد و آنچه را زن وى بدان حامله است ، پسر قرار بده ! . موقعى كه اين جواب رسيد من نميدانستم كه همسرم حامله است ! از وى پرسيدم و او گفت آرى علت من مرتفع شده و چيزى نگذشت كه پسرى آورد ! اين حديث را حميرى در قرب الاسناد نيز روايت كرده است .

ابو الحسين كاتب

و نيز محمد بن جرير طبرى مزبور در كتاب خود گفته است : ابو جعفر محمد ابن هارون بن موسى تلّعكبرى براى ما نقل كرد كه ابو الحسين بن ابى البغل كاتب براى او نقل كرده بود كه گفت : كارى از ابو منصور بن صالحان به گردن گرفتم ، ولى ميان من و او اتفاقى افتاد كه موجب پنهانى من گشت . او مرا خواست و تهديد نمود . ولى من همچنان پنهان ميزيستم و بر خويشتن مىترسيدم تا آنكه يك شب جمعه به طرف مقابر قريش رفتم و قصد نمودم كه شب را ( در حرم مطهر كاظمين عليهما السلام ) بيتوته كنم . آن شب ، باد و بارانى بود . لذا از ابو جعفر قيّم - كليددار - خواستم كه درها را به‌بندد ، و سعى كند محلى را خلوت نمايد ، تا من در خلوت بدعا و سؤال از خداوند پرداخته و از داخل شدن آدمى كه از او ايمن نبودم و ميترسيدم مرا به بيند ؛ در امان باشم . ابو جعفر كليددار هم پذيرفت و درها را بست تا آنكه شب به نيمه رسيد و باد و باران راه آمدن مردم را بحرم مطهر بست ، و من با فراغت بال بدعا و زيارت و نماز مشغول گشتم . در همان موقع كه سرگرم كار خود بودم ، صداى پائى از طرف قبر