شيخ طوسى در كتاب « مجالس » از استادش شيخ مفيد و او از ابراهيم بن حسن ابن جمهور نقل كرده « 1 » كه ابن جمهور گفت : ابو بكر مفيد جرجانى در ماه رمضان سال سيصد و هفتاد و شش براى من حكايت نمود كه : در سال سيصد و شانزده در مصر با ابو عمر و عثمان بن خطاب بن عبد اللَّه بن عوام ملاقات نمودم .
در آن روز مردم براى ديدار او چنان ازدحام نمودند كه ناچار او را به پشت بام بزرگى كه در آن ميزيست بردند من با وى به مكه رفتم و چندان با او معاشرت نمودم تا توانستم پانزده حديث از وى بنويسم .
وى ميگفت : من در ايام خلافت ابو بكر متولد شدهام . چون امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام بخلافت رسيد من و پدرم براى درك فيض ملاقات آن حضرت رفتيم وقتى نزديك كوفه رسيديم چندان ميان راه تشنه شده بوديم كه مشرف بمرگ گرديديم پدرم پير مردى سالخورده بود . من بوى گفتم تو همين جا بنشين تا من در اين بيابان بجستجوى آب بپردازم يا كسى را پيدا كنم تا ما را به محل آب برساند ، هنوز چندان از پدرم دور نشده بودم كه آبى در نظرم نمايان گشت . چون سر آب رسيدم ديدم چاهى شبيه گودال پر آبى است .
من لباسم را كنده و در آن آبتنى نمودم و چندان نوشيدم كه سير شدم . سپس گفتم بروم پدرم را نيز بياورم چه وى نزديك باينجاست . نزد وى رفتم و گفتم برخيز كه خداوند فرج نموده و آبى يافتهام كه نزديك همين موضع است . ولى وقتى با پدرم آمدم اثرى از آب نديدم از اين رو پدرم همان جا ميان بيابان نشست و من هم نزد وى نشستم و لحظهاى بعد وفات يافت و با زحمت او را دفن كردم و از آنجا حركت كرده تا در كوفه بحضور مولى امير المؤمنين عليه السّلام رسيدم در حالى كه حضرت عازم جنگ صفين بود من قاطر را براى وى بيرون آوردم و ركاب را براى حضرت گرفتم . حضرت متوجه من گرديد خواستم ركاب را ببوسم ، مركب زخمى در صورتم بجاى گذارد .
هامش
( 1 ) اين قسمت تا داستان ( عبد بن شريد جرهمى ) در حاشيه جلد 13 بحار چاپ امين الضرب آمده است و در چاپهاى ديگر نيست .