تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
بوسيله زهرى كه زن او دختر اشعث بن قيس با تحريك و دسيسهء معاويه به آن حضرت خورانيد ، شهيد گرديد . سپس با حضرت امام حسين عليه السّلام حركت كردم تا امام بكربلا آمد و بدرجهء رفيعهء شهادت رسيد . من از بنى اميه گريختم و امروز در مغرب بسر ميبرم و منتظر قيام مهدى و عيسى بن مريم عليهما السّلام ميباشم . ابو محمد علوى ميگفت : چيز عجيبى كه از اين پير مرد موقعى كه در خانهء عمويم طاهر بن يحيى ( رضي الله عنه ) بود ، ديدم اين بود كه وى در وقتى كه اين وقايع عجيب را از هنگام بيرون آمدن از وطن نقل ميكرد ، ميديدم موهاى زير لب او نخست سرخ و بعد سفيد ميشد . من مرتب بدان مينگريستم زيرا در تمام سر و صورت و زير لبش اصلا موى سفيد نبود . پير مرد كه متوجه شد من در وى خيره شده‌ام گفت : چه را نگاه ميكنى ؟ من هر وقت گرسنه باشم موى قسمت زير لب و چانه‌ام ، سفيد و چون سير شوم مانند اول سياه مىشود ! عمويم دستور غذا داد . سه خوان طعام از منزل آوردند ، يك خوان را پيش روى پير مرد نهادند . من هم از همان خوان با پير مرد غذا خوردم . دو خوان ديگر را در وسط خانه گذاردند . عمويم بمردمى كه حاضر بودند گفت : شما را بحقى كه بر شما دارم سوگند مىدهم از غذاى من تناول كنيد و خود را از آن محروم مگردانيد عده‌اى خوردند و جمعى از خوردن امتناع ورزيدند . عمويم سمت راست پير مرد نشسته بود و غذا مىخورد و هم غذا پيش پير مرد مينهاد . پير مرد مانند جوانان غذا مىخورد و عمويم بوى قسم ميداد كه تا سير نشود دست نكشد . من به چانه و موهاى زير لبش نگاه ميكردم ، ديدم اندك اندك سياه مىشود تا آنكه به كلى سياه شد . چون از خوردن غذا فارغ گرديد گفت : على بن ابى طالب عليه السّلام به من خبر داد كه پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : هر كس اهل يمن را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس آنها را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 503 | العلامة المجلسي / على دوانى