و ميگفتند ما از مردم دورترين شهرهاى مغرب نزديك « باهرهء عليا » هستيم . پير - مردها ميگفتند ما از پدران خود شنيدهايم و آنها از پدران و اجداد خود نقل ميكردند كه آنها اين پير مرد را كه معروف به « ابو دنياى معمّر » و نامش على بن عثمان بن خطاب ابن مرة بن مؤيد است ديدهاند .
خود پير مرد ميگفت من از قبيله « همدان » و اصلا از صعدة اليمن « 1 » ميباشم ما پرسيديم آيا تو على بن ابى طالب ( ع ) را ديدهاى ؟ پير مرد ديدگانش را مانند دو چراغ از زير ابروانى كه چشم او را پوشيده بود گشود و گفت : آرى با اين دو چشم آن حضرت را ديدهام ! من خادم آن حضرت بودم و در جنگ صفين التزام ركابش را داشتم و اين اثر زخم كه در سر من است از صدمهء اسب آن حضرت مىباشد ، سپس اثر زخم را در جنب ابروى راستش را بما نشان داد .
جماعتى كه اطراف او بودند نيز گواهى بعمر طولانى وى داده و گفتند : ما از وقتى خود را شناختهايم او را با همين شكل ديدهايم و اضافه كردند كه از پدران و اجداد خود شنيدهايم كه آنها هم از وقتى خود را ميشناختند ، اين پير مرد را با اين حال ديدهاند ! .
سپس ما سر صحبت را باز كرده داستان و احوال او و علّت عمر طولانيش را از وى جويا شديم . ديديم عقلش ثابت است و آنچه بوى گفته مىشود ، به خوبى ميفهمد و از روى عقل و درايت جواب ميدهد ! پير مرد گفت . پدر من در كتب گذشتگان خوانده بود كه چشمهء حيوان در ظلمات است و هر كس از آن بنوشد عمرش طولانى ميگردد ، به همين جهت اشتياق زياد پيدا كرد كه بظلمات رفته از آن آب بنوشد .
پس پدرم توشهاى برداشت و آن را بار كرد و مرا هم با خود برد . دو شتر نه ساله
هامش
( 1 ) صعدة - از شهرهاى معروف يمن است كه شخص منسوب به آنجا را « صاعدى » ميگويند ( مراصد ) .