تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
كه توانائى بيشترى داشتند و چند شتر شيردار و چند مشك آب برداشته و حركت نموديم . من در آن موقع سيزده ساله بودم . شش شبانه روز راه رفتيم تا بظلمات رسيديم . روزها را اين طور تشخيص مىداديم كه روشن‌تر و تاريكى نسبت بشب كمتر بود . پس از آن در ميان كوهها و بيابان‌ها منزل نموديم . پدرم در كتابها خوانده بود كه مجراى آب زندگانى در آن محلّ است . چند روز در آنجا مانديم . آبى كه با خود آورده بوديم بشتران داديم و تمام شد . اگر شتران ما بچه سال و نيرومند نبودند ، ما از تشنگى مرده بوديم . پدرم در آن محل بجستجوى آب پرداخت و بما دستور داد كه آتش روشن كنيم تا بوسيلهء آن ، موقع برگشتن ما را پيدا كند پنج روز در آنجا مانديم در آن مدت پدرم مرتب در پى آب زندگانى ميگشت ولى پيدا نميكرد . وقتى از زحمت خود مأيوس گرديد آهنگ مراجعت نمود . زيرا آب و توشهء ما تمام شده بود ، بعلاوه خدمتكاران از بيم تلف - شدن اصرار در مراجعت داشتند . در آن ميان روزى من براى كارى باندازهء مسافت يك تير كه رها كنند از محلّى كه بوديم دور شدم ناگاه با نهرى سفيد رنگ و زلال و لذيذ برخوردم كه نه كوچك و نه بزرگ بود و به آرامى جريان داشت . نزديك رفتم و دو سه كف از آن نوشيدم . ديدم آبى زلال و لذيذ و خنك است . پس با عجله به محلى كه بوديم مراجعت نمودم و بخدمتكاران مژده دادم كه من آب را پيدا كردم . آنها هم تمام مشكها و ظرفهائى كه داشتيم برداشتند تا همه را پر كنند . در آن موقع از شدّت شوق ندانستم كه پدرم در آن حوالى پى آب ميگردد من با خدمتكاران مدتى هر چه گشتيم نهر مزبور را پيدا نكرديم . خدمتكاران هم مرا تكذيب نمودند و گفتند : راست نگفتى ! . چون بمحلّ بازگشتيم و پدرم نيز بازگشت ، ماجرا را برايش نقل كردم پدرم گفت : فرزند آنچه مرا به پيمودن اين راه و تحمّل خطر انداخت ، دست يافتن به اين نهر آب بود ، ولى روزى من نشد و نصيب تو گرديد . تو از اين پس عمر طولانى خواهى يافت بطورى كه از زندگى عاجز ميشوى سپس به وطن برگشتيم و چند سال بعد