بفن شبانى آشناتر است بجاى او مىگمارد .
به خدا قسم اگر يكى از شما دو جان داشته باشد ، كه با يكى بجنگد و آن را بيازمايد ، بعدا اگر آن جان از كف برود هر تجربهاى آموخته در بارهء آن ديگرى هم معمول ميدارد . ولى حرف در اين است كه آدمى يك جان بيشتر ندارد . اگر آن از دست رفت توبه هم ميرود . پس اگر مردى از ما ( سادات ) آمد و شما را دعوت بقيام كرد شما سزاوارتر بحفظ جانهاى خود هستيد ( يعنى فورا دور او را نگيريد ) درست نگاه كنيد به بينيد براى چه ميخواهيد قيام كنيد ؟
نگوئيد زيد ( بن على بن الحسين ) هم قيام كرد . زيرا زيد مردى عالم و راستگو بود . او شما را بخاطر خود نميخواند . بلكه شما را دعوت بخشنودى و دوستى آل محمد مينمود . او اگر قيام كرد ، به آنچه شما را به آن مىخواند وفا نمود . او عليه سلطانى كه همه گونه شرائط بيدينى در وى جمع شده بود قيام كرد تا اركان سلطنت او را بشكند « 1 » ولى آن سيدى كه امروز ميخواهد خروج كند شما را بچه چيزى ميخواند ؟
اگر بخاطر رضايت و خوشنودى آل محمد باشد ، من صريحا ميگويم : ما از قيام وى خشنود نيستيم . او امروز نافرمانى ما را مىكند و كسى از ما هم با او نيست ، و شايسته است كه او لشكر كشى و قيام و انقلاب را از ما نشنود مگر كسى كه تمام اولاد فاطمه ( ع ) با وى همراهى دارند .
هامش
( 1 ) زيد بن على بن الحسين كه بعد از امام محمد باقر بهترين فرزندان امام زين العابدين عليه السلام بود در سال 121 عليه هشام بن عبد الملك خليفه بيدادگر اموى قيام كرد ؛ و با اينكه در كوفه رشادتها نشان داد ، ولى سرانجام كشته شد ؛ و بدنش را چهار سال بالاى دار نگاه داشته سپس استخوانهايش را پائين آوردند و سوزاندند ! بعد از وى محمد نفس الزكيه پسر عبد اللَّه محض نوهء امام حسن مجتبى عليه منصور دوانقى خليفه عباسى قيام كرد ؛ چون نام وى محمد و بسيار زيبا بود ؛ خود وى و بسيارى از مردم او را مهدى موعود ميدانستند ، ولى حضرت صادق او را از قيام بىنتيجه منع كرد . ولى ازو گوش نگرفت تا كشته شد .