تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 1037

مساهمون:

ص١٠٣٧
آمد : حضرت فرمود : من با ابو جعفر ( منصور خليفه عباسى ) سفر ميكردم ، او در ميان همراهانش سوار بر اسب بود ، لشكرى در جلو و لشكرى پشت سر داشت و من پهلوى او بر الاغى سوار بودم . ابو جعفر به من گفت : يا ابا عبد اللَّه ( ابا عبد اللَّه كنيهء حضرت است ) سزاوار بود كه شما از اين اقتدارى كه خداوند بما داده و گشايش و عزتى كه بما ارزانى داشته است خشنود شوى ، و بمردم نگوئى كه تو و خاندانت از ما به اين امر شايسته‌تر ميباشيد تا ما هم در صدد آزار تو و آنها نباشيم ! حضرت فرمود : من به او گفتم : كسى كه اين حرف را از من به تو رسانده دروغ گفته است ، ابو جعفر ( منصور ) گفت : آيا قسم ميخوريد كه اين حرف را نگفته‌ايد ؟ گفتم : مردم جادوگرند ، يعنى ميخواهند فساد برپا كنند ، و تو را از من برنجانند گوش به حرف اينان مده كه احتياج ما به تو از احتياجى كه تو بما دادى بيشتر است . سپس ( منصور ) به من گفت بخاطر دارى كه روزى از شما پرسيدم آيا ما بسلطنت ميرسيم ؟ گفتى : آرى سلطنت شما طويل و عريض و سخت است . پيوسته با فرصت كافى و توسعه زياد دنيوى بسر ميبريد ، تا در ماهى محترم و در شهرى محترم خون محترمى از ما را بريزند . ديدم حديثى را كه سابقا به او گفته بودم از بر كرده است . در جواب گفتم : شايد خداوند تو را از اين كار ( ريختن خون ) حفظ كند زيرا من در اين حديث تو را قصد نكردم ، بلكه من فقط حديثى را روايت كردم بعلاوه شايد آن كس ديگرى از خاندان تو باشد كه به اين كار مبادرت ميورزد . منصور ساكت شد و ديگر چيزى به من نگفت . وقتى بخانهء خود برگشتم يكى از دوستان ما « شيعيان » نزد من آمد و گفت :
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 1037 | العلامة المجلسي / على دوانى