اى حباب ! به زودى شهرى در جنب همين مسجد تو بنا مىشود كه ستمگران بسيارى در آن باشند ، و مردمش بلاى بزرگى در پيش خواهند داشت . تا آنجا كه در هر شب جمعه هفتاد هزار عمل حرام زنا مرتكب ميشوند ! وقتى ظلم و بلاى آنها افزون گرديد ، راه اين مسجد را مىبندند . كسى اين مسجد را خراب نميكند مگر اينكه كافر باشد . سپس آن را دوباره تجديد بنا ميكنند . وقتى مسجد را خراب كردند سه سال مردم را از رفتن به حج منع ميكنند و زراعتهاى آنها ميسوزد ، و خداوند مردى از اهل سفح « 1 » را بر آنها مسلط گرداند ، او به هيچ شهرى وارد نميشود مگر آن شهر را خراب مىكند و مردم آن را ميكشد ، سپس بار ديگر هم بسوى آنها برميگردد .
آنگاه مردم آن تا سه سال مبتلا بقحط و غلا ميشوند و سختى زيادى به آنها ميرسد ! باز آن مرد سفحى بجانب آنها برميگردد . آنگاه وارد « بصره » مىشود و هر خانه كه بيابد ويران ميسازد ، و ساكنين آن را بقتل مىرساند . و اين هنگامى است كه شهر تعمير و مسجد جامعى در آن بنا مىشود ، در آن موقع ، وقت نابودى بصره فرا ميرسد ! آنگاه وارد شهرى مىشود كه حجاج ( بن يوسف ) آن را بنا كرده است و آن را « واسط » ميگويند ، و با آنجا نيز همان كند كه با بصره و مردم آنجا كرد ، سپس متوجه « بغداد » ميگردد و بدون مقاومت مردم وارد آنجا مىشود ، مردم بغداد بكوفه پناه مىبرند و مردم كوفه در آن موقع از وى دچار هراس نشدهاند .
بعد از آن او و كسانى را كه با خود ببغداد آورده بود ، روانه بجانب قبر من ميشوند تا آن را نبش كنند ، در آن موقع سفيانى به آنها برميخورد و با آنها جنگ مىكند و آنها را شكست ميدهد . سپس همه را ميكشد و لشكرى بكوفه ميفرستد و بعضى از مردم كوفه فرمانبردارى او را گردن مينهند . آنگاه مردى از اهل كوفه بجنگ او بيرون مىآيد و سفيانى او را گرفته و در قلعهء شهر نگاه ميدارد ، هر كس به او پناه برد ، نجات مييابد .
هامش
( 1 ) نام محلى از عراق عرب است ( مراصد )