تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨

كرد كه مى گفته است : سواركار دلير و بدون منازع شاميان ، عوف بن مجزاة مرادى بود كه كنيه ابو احمر داشت . سواركار دلير مردم كوفه هم عكبر بن جدير اسدى بود . عكبر كه مردى زبان آور بود برخاست و گفت : اى امير المومنين در دست ما از جانب خداوند عهدى است كه با آن نيازمند به مردم نيستيم . ما مى پنداشتيم كه شاميان شكيبايى خواهند كرد و آنان هم درباره ما همين گونه گمان داشتند . ما ايستادگى كرديم آنان هم ايستادگى كردند و من از پايدارى اهل دنيا در قبال اهل آخرت و پايدارى اهل حق در قبال اهل باطل و نيز از دلبستگى و شيفتگى دنياداران شگفت كردم تا آنكه آيه‌اى از كتاب خدا را خواندم و دانستم كه آنان شيفته‌اند و در حال آزمايش ، « الم ، آيا مردم چنين گمان مى برند همين كه بگويند ايمان آورديم رها مى گردند و آزموده نمى شوند و همانا كسانى را كه پيش از ايشان بودند آزموديم و همانا خداوند آنانى را كه راست گفتند و دروغگويان را مى شناسد » . على عليه السلام او را ستود و دعاى خير كرد . مردم به آوردگاه آمدند . عوف بن مجزاة تنها به ميدان آمد ، او مرد كم نظيرى بود و همواره تنها به ميدان مى آمد و تنى چند از عراقيان را كشته بود ، او فرياد برآورد : اى عراقيان ، آيا كسى هست كه شمشير به دست با من نبرد كند و من شما را در مورد خود فريب نمى دهم . من عوف بن مجزاة هستم . مردم عكبر را ندا دادند و او هم به تنهايى از ياران خود جدا شد و به ميدان رفت تا با او مبارزه كند ، عوف اين چنين رجز خواند : « در شام امنيت است و بيمى در آن نيست . آنجا دادگرى وجود دارد و ستم نيست . . . » عكبر هم در پاسخ او چنين سرود : « شام سرزمين خشك كم باران و عراق پر آب و باران است و در آن پيشواى پاك و پاكيزه است . . . » آن دو شروع به نبرد با نيزه كردند و سرانجام عكبر عوف را بر زمين افكند و كشت ، در آن حال معاويه همراه سران قريش و گروهى اندك از مردم بالاى تپه‌اى بود . عكبر در حالى كه بر اسب خود مهميز مى زد آن را شتابان به سوى تپه به حركت درآورد . معاويه بر او نگريست و گفت : اين مرد ديوانه شده است يا امان مى خواهد

هامش
( 1 ) سوره عنكبوت آيات 1 تا 3 .