همان است كه عايشه گفت و برخى مى گفتند : او را با اين امور چه كار است او زن و فرمان يافته است كه در خانه خود بنشيند . صداها برخاست و هياهو در گرفت تا آنجا كه كفش و ريگ به يكديگر پرتاب كردند و مردم به دو گروه متمايز تقسيم شدند : گروهى با عثمان بن حنيف همراه شدند و گروهى با عايشه و ياران او .
گويد : اشعث بن سوار ، از محمد بن سيرين ، از ابو الخليل براى ما نقل كرد كه مى گفته است : چون طلحه و زبير در مربد فرود آمدند پيش ايشان رفتم و ديدم پيش يكديگرند ، به آنان گفتم : شما را به خدا و حرمت مصاحبت پيامبر ( ص ) سوگند مى دهم كه چه چيزى شما را به اين سرزمين ما آورده است نخست هيچ پاسخى ندادند دوباره گفتم ، گفتند : به ما خبر رسيده است كه در اين سرزمين شما دنيا وجود دارد ، به جستجوى آن آمدهايم .
گويد : محمد بن سيرين ، از احنف بن قيس هم روايت مىكند كه مى گفته است : طلحه و زبير را ديده است و گفتگو كرده و همين پاسخ را به او دادهاند و گفتهاند : ما به جستجوى دنيا آمدهايم .
مدائنى هم نظير آنچه ابو مخنف روايت كرده آورده و گفته است كه على عليه السلام به روز جنگ جمل ، پيش از آنكه جنگ در بگيرد ، ابن عباس را نزد زبير فرستاد : ابن عباس به او گفت : همانا امير المومنين به تو سلام مى رساند و مى گويد : مگر تو با رغبت و بدون اجبار با من بيعت نكردى اينك چه چيز تو را در مورد من چنين به ترديد انداخته است كه جنگ با مرا روا مى شمرى ابن عباس مى گويد : پاسخى نداشت جز اينكه به من گفت : ما با داشتن بيم بسيار طمع هم داريم . و چيز ديگرى نگفت .
ابو اسحاق مى گويد : از محمد بن على بن حسين ( ع ) پرسيدم : به نظرت زبير در اين سخن خود چه مى خواسته است بگويد فرمود : به خدا سوگند ، ابن عباس را رها نكردم تا از او در اين باره پرسيدم . گفت : مقصودش اين بود كه ما با همه ترس و بيمى كه در آن هستيم طمع داريم و عهدهدار كارى شويم كه شما عهدهدار آن هستيد .
محمد بن اسحاق مى گويد : جعفر بن محمد عليه السلام از قول پدرش ، از ابن عباس براى من نقل كرد كه مى گفته است : روز جنگ جمل على عليه السلام مرا با قرآنى باز كه نسيم ، برگ آن را حركت مى داد پيش طلحه و زبير فرستاد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٥٤