و عوام ، چند بار نه يك بار و در موارد مختلف نه تنها در يك مورد ، مى فرمود : فاطمه سرور زنان جهانيان و همتاى مريم دختر عمران است و چون بخواهد از صحراى قيامت عبور كند بانگ سروشى از سوى عرش به گوش مى رسد كه مى گويد : اى مردم عرصات چشم فرو پوشيد تا فاطمه دختر محمد ( ص ) بگذارد . اين حديث از احاديث صحيح است و به هيچ روى از اخبار ضعيف نيست و پيامبر ( ص ) مى فرمود اينكه على را براى همسرى فاطمه برگزيده است پس از آن بوده است كه خداوند او را در آسمان با گواهى فرشتگان به همسرى او برگزيده است و چند بار نه يك بار فرموده است « آنچه فاطمه را آزار دهد مرا آزار مىدهد و آنچه او را به خشم مى آورد مرا خشمگين مى سازد » و مكرر فرموده است « فاطمه پارهيى از تن من است ، آنچه او را پريشان كند مرا پريشان كرده است » . اين سخنان و مانند آن نيز موجب افزون شدن كينه عايشه مى شد و هر اندازه پيامبر فاطمه را بيشتر احترام و تكريم مى فرمود بر كينه او افزوده مى شد ، و معلوم است نفوس بشرى به كمتر از اين نسبت به يكديگر خشمگين مىشود تا چه رسد به اين گونه سخنان .
پس از آن ، تكدر و ناراحتى فاطمه به شوهرش على عليه السلام هم سرايت كرد و چه بسا كه زنان موجب انتقال كينهها به سينههاى مردان مى شوند خاصه از قديم و به صورت ضرب المثل گفته شده است كه « زنان افسانه سرايان نيمه شبهايند » .
فاطمه ( ع ) از عايشه فراوان شكايت و گله گزارى مى كرد ، زنان مدينه و همسايگان فاطمه هم هر گاه او را مى ديدند دورش را مى گرفتند و سخنانى از عايشه براى او مى گفتند و سپس به خانه عايشه مى رفتند و سخنانى از قول فاطمه براى او نقل مى كردند و همان گونه كه فاطمه از عايشه پيش شوهر خود گله گزارى مى كرد عايشه هم پيش ابو بكر از فاطمه گلهگزارى مى كرد و مى دانست كه شوهرش يعنى پيامبر ( ص ) گلهگزاريهاى او را در مورد فاطمه نخواهد پذيرفت ، و اين موضوع در ابو بكر اثر گذاشت . پس از آن نيز ستايش پيامبر ( ص ) از على عليه السلام و نزديك و ويژه ساختن او موجب بروز حسد و رشك در ابو بكر و طلحه شد كه پدر و پسر عمويش بودند . عايشه پيش آن دو مى نشست و سخنان آن دو را گوش مى داد آن دو هم پيش عايشه مى آمدند و به سخنان او گوش مى دادند و سخنان او در ايشان و سخنان آن دو در او اثر مى گذاشت .
شيخ ابو يعقوب در پى سخنان خود چنين گفت : من على عليه السلام را هم
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 315
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣١٥