تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
خود انصاف ندادم كه آب براى وضو ساختن چه مىشود اين بود كه شير را خالى و ظرف را از آب انباشته كردم و گفتم : اين براى آشاميدن و وضو ساختن به كار مى آيد و در جستجوى شتر خود بيرون آمدم و همين كه خواستم وضو بسازم از آن ظرف آب ريختم و وضو ساختم ، و چون خواستم بياشامم و از خيكچه در ظرف ريختم ناگاه ديدم شير است و نوشيدم و سه شبانروز با آن سپرى كردم ، در اين هنگام زنى به نام اسماء نحرانى از سر استهزاء از او پرسيد : اى ابو كعب ، آيا دوغ شده بود يا شير گفت : تو زنى ياوه‌گويى ، آن مايع به هر حال رفع گرسنگى و تشنگى مى كرد و توجه داشته باش كه من اين موضوع را با تنى چند از قوم خودم و از جمله على بن حارث سالار بنى قنان در ميان نهادم و على بن حارث مرا تصديق نكرد و گفت : گمان نمى كنم آنچه گفتى همان گونه باشد . گفتم : خداوند به اين موضوع داناتر است و به خانه خود برگشتم ، آن شب را در خانه گذراندم سحرگاه و هنگام نماز صبح او را بر در خانه خود يافتم ، به سويش دويدم و گفتم : خدايت رحمت كناد چرا خويش را به زحمت افكنده‌اى كاش پيام مى دادى من به حضورت مى آمدم كه من به اين كار از تو سزاوارترم . گفت : ديشب همين كه خوابيدم سروشى به من گفت : تو كسى هستى كه آن كسى را كه از نعمت خداوندش سخن مى گفت تكذيب كردى و دروغگو پنداشتى . ابو كعب مى گويد : سپس در مدينه به حضور عثمان بن عفان كه در آن هنگام خليفه بود آمدم و در مورد مسأله‌اى از مسائل دينى خود از او پرسيدم و گفتم : اى امير المومنين ، من مردى يمانى و از قبيله بنى حارث بن كعب هستم و مى خواهم مسائلى را بپرسم به حاجب خود فرمان بده كه مرا باز ندارد . عثمان به حاجب خود گفت : اى وثاب چون اين شخص پيش تو آمد به او بار ده . گويد : هر گاه مى آمدم و در مى زدم مى گفت : كيست چون مى گفتم : منم حارثى ، مى گفت : وارد شو . روزى وارد شدم ديدم عثمان نشسته است و بر گرد او تنى چند ساكت نشسته‌اند كه « گويى بر سرشان پرنده نشسته است » ، سلام دادم و نشستم و چون حال عثمان و آنان را چنان ديدم از چيزى نپرسيدم ، در همين حال تنى چند آمدند و گفتند : او از آمدن خوددارى كرد . عثمان خشمگين شد و گفت : از آمدن خوددارى كرد برويد بياوريدش و اگر خوددارى كرد او را كشان كشان بياوريد .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 228 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى