سليمان ابراهيم بن جعفر همدانى كه از سرهنگان بزرگ و فرماندهان بلند پايه او بود و نادر اسود كه معروف به حفار و از سرهنگان قديمى سالار زنگيان بود اسير شدند . موفق دستور داد آنان را به بند و زنجير كشيدند و در بلمى كه از ابو العباس بود سوار كردند و مردان مسلح آنان را محاصره كردند ، موفق به جستجو و تعقيب سالار زنگيان پرداخت و در رود ابو الخصيب پيشروى كرد و تا پايان آن رود جلو رفت . در همين حال مژده رسان رسيد و خبر كشته شدن سالار زنگيان را به ابو احمد داد كه گفتهء او را تصديق نكرد ، مژده رسانى ديگر آمد و همراهش كف دستى بود كه مى پنداشت كف دست سالار زنگيان است ، خبر كشته شدن او قوى تر شد و چيزى نگذشت كه يكى از غلامان لؤلؤ در حالى كه مى دويد و سر بريده سالار زنگيان را در دست داشت فرا رسيد و آن را مقابل موفق بر زمين نهاد ، موفق آن را به سرهنگان زنگيان كه زان پيش از او امان خواسته و آنجا حاضر بودند نشان داد ، آن را شناختند و شهادت دادند كه سر سالار زنگيان است . موفق پيشانى بر خاك نهاد و به سجده افتاد و پسرش ابو العباس هم سجده كرد و سرهنگان همگى سجدهء شكر بجاى آوردند و فرياد تكبير و تهليل از ايشان برآمد ، او دستور داد آن سر را بر نيزهيى زدند و برابر او نصب كردند و مردم آن را ديدند و بانگ هياهو برخاست .
ابو جعفر طبرى گويد : همچنين گفته شده است كه چون سالار زنگيان محاصره شد از سران سپاه او كسى جز مهلبى با او نبود و چون دانستند كشته خواهند شد از يكديگر جدا شدند ، سالار زنگيان بر جاى ايستاده بود تا آنكه همين غلام همراه گروهى از غلامان لؤلؤ به او رسيدند ، سالار زنگيان با شمشير خود شروع به دفاع از خويش كرد و سرانجام از دفاع ناتوان شد و او را احاطه كردند و با شمشيرها چندان زدند كه در افتاد و همين غلام از اسب پياده شد و سر او را بريد . اما مهلبى آهنگ رفتن كنار رودى به نام رود امير كرد و خود را در آن انداخت كه شايد نجات پيدا كند پيش از آن هم پسر سالار زنگيان كه معروف به انكلانى است از پدر خود جدا شد و به سمت رود دينارى رفت تا در جنگلها و بيشهزارها متحصن شود . در اين روز ابو احمد موفق بر اين دو دست نيافت ولى پس از اين روز بر آن دو دست يافت ، و چنين بود كه به موفق گفته شد گروهى بسيار از زنگيان و تنى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٧٢