اموال مى خواست گرفت .
ابو احمد نيز كه از آمدن اين كاروان اطلاع داشت سرهنگى را براى بدرقه و پاسدارى كاروان با گروهى اندك گماشته بود آن سرهنگ را ياراى جنگ با بهبود و گروه بسيارش نبود ، ناچار به هزيمت برگشت . چون اين خبر به ابو احمد رسيد سخت افسرده شد و از گرفتارى مردم در مورد اموال و كاروانهاى تجارتى اندوهگين گرديد و فرمان داد تا به مردم عوض آنچه را از دست دادهاند بپردازند و بر دهانه رودخانهيى كه معروف به رود بيان و مسير ورود كاروان است لشكرى گران براى پاسدارى بگمارند .
ابو جعفر طبرى مى گويد : پس از آن سالار زنگيان لشكرى را به فرماندهى يكى از سرداران معروف خود كه نامش صندل زنگى بود گسيل داشت : چنان كه گفتهاند اين مرد ، سر و چهره زنان آزاده مسلمانان را برهنه مى كرد و با آنان رفتارى همچون كنيزكان داشت و گاه آنان را باژگونه مى كرد و اگر زنى از پذيرش خواسته او خوددارى مى كرد صندل بر چهره آن زن مى زد و او را به يكى از كافران زنگى مى سپرد تا با او درآميزد و سپس آن زن را به بازار بردگان مى برد و به كمترين بهاء مى فروخت . خداوند متعال مرگ او را به آسانى مقرر كرد و چنان بود كه در جنگ ميان او و ابو العباس صندل اسير شد ، او را پيش ابو احمد آوردند ، دستور داد شانههايش را بستند و چندان بر او تير زدند تا هلاك شد .
ابو جعفر طبرى مى گويد : سالار زنگيان پس از آن لشكر ديگرى فراهم آورد و فرمان داد به كرانههاى لشگرگاه ابو احمد حمله برند و در حالى كه آنان آسوده و بى خبر باشند بر آنان شبيخون زنند . از اين لشكر هم يكى از زنگيان نام آور كه نامش مهذب بود و از سواركاران دلير زنگيان شمرده مى شد امان خواست ، او را به هنگامى كه ابو احمد روزه مى گشود پيش او آوردند ، مهذب به ابو احمد خبر داد كه با كمال رغبت و براى زينهار خواهى و فرمانبردارى آمده است و گفت در همين ساعت زنگيان در حال حركت براى شبيخون زدن به ابو احمد هستند و كسانى كه براى اين شبيخون برگزيده شدهاند همگى از دليران و بلند پايگان زنگيان اند . ابو احمد به پسرش ابو العباس فرمان داد كه همراه سرهنگانى كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 147
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٤٧