تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
رفتم . مردى ديدم با فهم و كياست . گفتم : حال و حكايت تو چيست ؟ گفت : دروغ گفتند كه من دعواى پيغمبرى كرده‌ام . من در شام بودم ، در موضعى كه سر حضرت امام حسين را چند روز در آن مقام گذاشته بودند ، و آن را « مشهد رأس الحسين » خوانند ؛ كه شخصى درآمد و با من گفت كه برخيز ! چون برخاستم خود را در مسجد كوفه ديدم . گفت : اين مسجد را مىشناسى ؟ گفتم : آرى ، اين مسجد كوفه است . پس آن حضرت نماز كرد و من به او نماز كردم . چون نگاه كردم ، خود را با او در مسجد رسول ديدم . آن حضرت بر رسول سلام كرد ، و صلوات فرستاد و زيارت كرده نماز گزارد ، و من نيز متابعت او نموده ، زيارت كردم و نماز گزاردم و صلوات فرستادم . آنگاه خود را با او در مكّه ديدم ، و آنجا با آن حضرت مناسك حج به جاى آوردم ؛ و چون بازنگريستم ، خود را در عبادتگاه خود ديدم . چون يك سال بگذشت ، باز همان سرور حاضر شد و بر همان منوال مرا با خود برد . چون خواست كه از من جدا شود ، گفتم : به حق آن خدايى كه تو را اين قدرت داد ، كه مرا خبر ده كه كيستى ؟ گفت : منم ، محمّد بن علىّ بن موسى الرّضا . چون اين خبر به محمّد ابن عبد الملك زيّات رسيد كه در آن حدود والى است ، مرا گرفته بند بر نهاد و به عراق آورد ، و نمىدانم كه با من چه خيال دارد ؟ گفتم : اگر اجازت دهى ، من حكايت تو را به محمّد بن عبد الملك عرض كنم ؟ گفت : تو مىدانى . علىّ بن خالد گويد : مكتوبى به محمّد بن عبد الملك نوشتم و قصّهء او را شرح كردم ؛ بر پشت مكتوب نوشت كه آن كس كه او را يك شب از شام به كوفه و مكّه و مدينه برد ، و از آنجا باز به شام رسانيد او را از زندان خلاص كند . على بن خالد گويد كه چون مكتوب به من رسيد ، بسيار محزون شدم . روز ديگر بر در زندان رفتم كه از كيفيت حال آن مرد صالح را خبر دهم . جمعى كثير ديدم بر در زندان فراهم آمده . گفتم : چه واقع شده است ؟ گفتند كه آن مرد كه او را از شام آورده بودند پيدا نيست . نه سقف شكافته شده ، و نه در شكسته گشته ، و نه رخنه در ديوار به هم رسيده . علىّ بن خالد گويد كه دانستم كه حضرت امام محمد تقى او را نجات داده . قبل از اطّلاع بر