تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
مىكرد ، تا صبح رسيد . پس نماز صبح بگزارد و هفت نوبت طواف كرد و بيرون شد . من از عقب او رفتم ، مردمان را ديدم كه گرد او در آمده بودند ، و غلامانش غاشيه بر دوش داشتند . از يكى پرسيدم كه اين كيست ؟ گفت : حضرت امام موسى بن جعفر است . ديگر ، روايت است از علىّ بن ابى حمزه كه گفت : موسى بن جعفر - عليه السلام - روزى دست من گرفت و از مدينه به صحرا شديم . مردى را ديدم مغربى كه زار زار مىگريست و خرى مرده پيش وى افتاده بود و بارش بر زمين مانده . حضرت امام موسى - عليه السلام - به او گفت كه حال تو چيست ؟ گفت : با جمعى به حج مىرفتم ، خرم اينجا بمرد و رفيقانم برفتند و من تنها مانده‌ام و الاغى ندارم كه بار مرا بردارد . آن حضرت فرمود اگر خواهى من اين درازگوش گوش را زنده كنم ؟ گفت : مرا اين محنت كه به آن گرفتارم بس نيست كه با من استهزا مىكنى ؟ پس حضرت امام موسى - عليه السلام - پيش رفت و دعايى گفت كه من نشنيدم ، و چوبى آنجا افتاده بود ، برگرفت و به آن خر زد ، و آن چهار پاى برجست و در دويدن و فرياد كردن آمد . آن حضرت با مغربى گفت كه : اينجا هيچ استهزا مىبينى ؟ اكنون برو تا به رفيقانت برسى . و ما برفتيم و مغربى را بگذاشتيم . علىّ بن ابى حمزه گويد : پس من روزى در مكّه بر سر چاه زمزم ايستاده بودم . آن مغربى را ديدم ، او نيز مرا بديد . پيش دويد و دستم بوسه داد و بسيار مسرور بود . گفتم حال تو چيست ؟ و درازگوشى كه داشتى چگونه است ؟ گفت : به خدا سوگند كه برومند و با سلامت است . نمىدانم كه آن مرد چه كس بود و از كجا بود كه به واسطهء او حق تعالى بر من منّت نهاد و درازگوش گوش مرا زنده گردانيد ، پس از آنكه مرده بود ، اگر تو مىدانى ، بگوى . گفتم : تو به مراد و حاجت خود رسيدى ، از چيزى مپرس كه به معرفت آن نرسى . ديگر ، روايت است كه علىّ بن يقطين به حضرت امام موسى - عليه السلام - عرضه داشت كرد كه : جانم فداى تو باد ! مرا در وضو گرفتن دغدغه
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 195 | محمد بن اسحاق بن محمد الحموي