سر شاه مظلوم به تن مباركش به مدينه رفته به گريه و زارى مشغول بود ؛ و با وجود آن مصيبت عظمى و محنت كبرى شبانه روزى هزار ركعت نماز مىكرد ؛ و به روايتى سى نوبت پياده حج گزارد ؛ و در شب انبان نان بر دوش مىگرفت و به خانه فقراى مدينه مىبرد . و صد خانه از اهل مدينه بود كه آن حضرت قوت ايشان را مىداد .
و معجزات آن حضرت بسيار است . از آن جمله منقول است از زهرى كه گفت : « در مدينه شنيدم كه حضرت علىّ بن الحسين [ را ] بفرمان عبد الملك بن مروان بند بر نهادهاند كه به شام برند . از مدينه بيرون رفتم و از محافظان دستورى خواستم كه آن حضرت را ببينم و شرط وداع به جاى آورم .
آن جماعت رخصت دادند . چون به آن خيمه درآمدم ديدم كه آن حضرت غل در گردن و بند گران در پاى داشت ، اندوه بر من غالب شده به گريه درآمدم ، گفتم : اى كاش من به جاى تو بودمى و تو بسلامت بودى . آن حضرت فرمود كه اى زهرى تو را تصوّر آن است كه من از اين بند زحمتى دارم ؟ هرگاه خواهم آنها از من دور شوند ، بايد كه هرگاه به تو و امثال تو بلايى مىرسد ، عذاب خداى تعالى را به خاطر بگذرانيد تا آن بلا بر شما آسان گردد . آنگاه دست و پاى را حركت داد آن بندها از او فرو ريخت . پس گفت : اى زهرى ! من دو منزل بيش با اين جماعت نخواهم رفت .
« چون آن جماعت از مدينه روان شدند ، بعد از چهار روز آمدند و طلب آن حضرت مىكردند . هر چند تفحّص نمودند آن جناب را نيافتند ؛ گفتند كه چون دو منزل از مدينه جدا شديم فرود آمده شب همهء شب به محافظت مشغول بوديم ؛ و چون روز شد ناگاه از چشم ما نهان شد ، و بجز آن بندها آنجا چيزى نبود . زهرى گويد كه بعد از آن نزد عبد الملك بن مروان رفتم . حال على بن الحسين - عليه السلام - را از من پرسيد . آنچه مىدانستم ، بازگفتم . گفت : در همان روز كه گماشتگان من او را گم كرده بودند ، نزد من آمده گفت : ميان [ من ] و تو چه واقع شده ؟ گفتم : بيش اقامت نماى .
قبول نكرد و بيرون رفت ، و به خدا سوگند كه من از خوف و هيبت او بر خود
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 110
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص١١٠