تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠

و هم زهرى روايت كند كه ابو القاسم حسين « 41 » بن محمّد ، معروف به « ابن الرّفا » گفت كه در مسجد الحرام بودم ، ديدم كه مردم در گرد مقام ابراهيم جمع شده‌اند . گفتم چه واقع شده است ؟ گفتند : راهبى مسلمان شده است . پيش رفتم ؛ پيرى ديدم بزرگ جثّه ، جبّه‌اى از صوف پوشيده و تاجى از صوف بر سر نهاده ، در برابر مقام ابراهيم نشسته بود و حكايت مىكرد از براى مردمان ، و مردمان گوش مىكردند . پس گفت كه در بعضى از ايّام در صومعهء خود نشسته بودم كه مرغى در رسيد كه مانند كركس بزرگى بود و در كنار دريا بر سنگى نشست . پس قى كرد ربع بدن آدمى را ، پس پرواز كرد و اندك زمانى غايب شد . آنگاه بازآمد و ربع ديگر را قى كرد ؛ و همچنين به چهار نوبت تمام اعضا را قى كرد . پس ارباع به هم نزديك شدند و جسد مردى تمام شده برخاست ، و من تعجّب مىكردم ؛ تا آن زمان كه مرغ بازگشت و آن كس را گرفته ، او را بركند ، و همچنين به چهار نوبت جسد او را فرو برد . و من در حيرت بودم و حسرت داشتم كه چرا ازو نپرسيدم كه كيست ، كه نا [ گا ] ه مرغ بازآمده به همان قاعده قى كردن آغاز كرد ، تا آن زمان كه آن جسد ناپاك را تمام قى كرد و جسد تمام شده برخاست . من به تعجيل نزد او رفتم و از او پرسيدم كه چه نام دارى ؟ و از تو چه واقع شده است كه سزاوار اين عقوبت گشته‌اى ؟ گفت من عبد الرّحمن بن ملجمم ، و علىّ بن ابى طالب را كشته‌ام . خداى تعالى اين مرغ را بر من گماشته كه با من مىكند آنچه مىبينى . پس من از مردمان پرسيدم كه علىّ بن ابى طالب كيست ؟ گفتند كه ابن عم محمّد است كه رسول خدا است . چون اين امر غريب مشاهدهء من شده بود ، مسلمان شدم و آمدم به بيت اللّه الحرام به قصد حج ، و از براى آنكه از مكّه به مدينه رفته پيغمبر را زيارت كنم . « 42 » بر ضماير اولو البصاير مخفى نماند كه چون حضرت مقدّسهء

هامش
( 41 ) در هر دو نسخه : « حسن » .
( 42 ) اين داستان كه از قديم چون اسطوره‌اى مشهور شده ، توسط ابن حسام به نظم آمده است . براى اطلاع از آن ، رجوع شود به « تعليقات نقض » ج 2 ، ص 1042 ، از انتشارات انجمن آثار ملى .