تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
دربارهء او آورده است و هيچ كس را ياراى آن نيست كه به مانند آنچه كه او از اقوال و تصرفات آورده ، بياورد . عبد الرحمن گويد : چون مهدى ظهور كند ، ولايت مطلقه را بدون هيچ خفايى ظاهر سازد و اختلافات مذاهب و ظلم و اخلاق ناپسند را از ميان بردارد . زيرا در احاديث نبويه ، اوصاف ستودهء او آمده و گفته شده است كه مهدى در آخر الزمان ظهور تام كند و تمام ربع مسكون را از ظلم و ستم پاك سازد و يك آيين را آشكار كند . خلاصه آنكه چون دجال بدكردار ، پيدا شود و ظهور كند و زنده باشد و در پردهء غيبت به سر برد و زمانى كه عيسى ( ع ) يافت شود و از مردم پنهان باشد پس اگر فرزند رسول خدا از نظر عوام نهان ماند و به هنگام تعيين شده و به مقتضاى تقدير الهى مانند عيسى و دجال ظهور كند ، بنابراين شنيدن چنين مطلبى از اقوال جماعت از بزرگان و ائمه اهل بيت رسول خدا ( ص ) عجيب و شگفت‌انگيز نيست و انكار اين امر ، تنها از باب تعصب است كه اهميت چندانى هم ندارد . يازدهم : شعرانى در جلد دوم از كتاب الطبقات الكبرى معروف به لواقح الانوار فى طبقات الاخيار ، مىنويسد : و از ايشان است عارف بالله سرورم حسن عراقى مدفون در كوم بيرون باب الشريعة نزديك بركهء رطلى و جامع البشرى . من همراه با سرورم ابو العباس حريثى به محضر او آمد و شد مىكردم . روزى او به من گفت : مىخواهم از آغاز كارم تا اين هنگام ، حكايتى برايت بازگو كنم . چون تو از كودكى رفيق من بوده‌اى . من اهل دمشق و پيشه‌ور بودم . ما در روز جمعه با دوستان خودم گردهم مىآمديم و به لهو و لعب و باده‌گسارى مىپرداختيم . روزى از جانب خداوند تنبه يافتم و با خود گفتم : آيا به راستى براى چنين اعمالى آفريده شده‌ام ؟ پس از كارى كه دوستانم مىكردند ، دست شستم و از آنان گريختم . ايشان نيز مرا دنبال كردند اما بر من دست نيافتند . پس به مسجد بنى اميه داخل شدم و شخصى را ديدم كه بر منبر دربارهء مهدى ( ع ) سخن مىگويد . من با شنيدن سخنان آن مرد ، به ديدار مهدى مشتاق شدم . از آن پس سجده‌اى نمىكردم مگر آنكه از خداى در مىخواستم كه مرا به ديدار او نايل كند . يك شب پس از گزاردن نماز مغرب ، به خواندن نماز سنت مشغول بودم كه كسى پشت من نشست و دست بر شانه‌ام گذارد و به من گفت : « فرزندم خداوند دعايت را پاسخ گفته است . چه مىخواهى ؟ من مهدى هستم . » گفتم : آيا با من به خانه مىآيى ؟ او به خانه‌ام آمد و فرمود : « براى من جايى فراهم كن كه در آن جاى تنها باشم . » جايى برايش مهيا كردم . او هفت روز و هفت شب نزد من به سر آورد و به من تلقين ذكر كرد و فرمود : « ورد خودم را به تو مىآموزم بر آن مداومت كن يك روز را روزه دار و يك روز نه و هر شب پانصد ركعت نماز بگزار . من آن هنگام جوانى امرد و نيك چهره بودم پس به من فرمود : « جز در پس من منشين . » عمامهء او چون عمامه عجم بود و جبه‌اى از پشم شتر بر تن داشت .