همدانيان مطلع كرد .
سپس جرير از ديار همدان بازگشت و در كوفه به خدمت على ( ع ) برسيد و با آن حضرت بيعت كرد و در شمار فرمانبرداران آن حضرت درآمد .
على ( ع ) نامهاى هم به اشعث بن قيس نوشت و آن را به زياد بن مرحب همدانى تا به وى برساند . اشعث از سوى عثمان ، به عنوان عامل آذربايجان گماشته شده بود و عمرو بن عثمان ، دختر اشعث را به زنى گرفته بود . آن حضرت در نامهء خود خطاب به اشعث چنين نوشت : « اما بعد ، اگر سستيهايى در تو رخ نمىداد پيش از ديگران ، در اين كار پيش قدم مىشدى . اگر از خدا بترسى كار تو راست شود . چنان كه خبر دارى مردم با من دست بيعت دادند . طلحه و زبير نيز بيعت كردند و سپس بدون دليل آن را زير پا نهادند . آنان مادر مؤمنان را از خانهاش بيرون آورده به سوى بصره روانه شدند . پس من نيز به جانب آنان رفتم و با هم روبهرو شديم . من آنان را دعوت كردم تا بدانچه كه از آن خارج شده بودند بازگردند . ولى آنان از پذيرفتن پيشنهاد من سرتافتند و من نيز اتمام حجت كردم . حكومت تو نبايد به مثابهء طعمهاى در پيش چشمانت باشد . بلكه آن امانتى است كه به تو سپرده شده و اموالى كه در اختيار توست ، اموال خداست و تو خزانهدار اموال خداوند هستى تا آن را به من تسليم كنى .
اگر تو درست كردار باشى اميد است كه من نيز بدترين واليان براى تو نباشم . و لا قوة الا باللّه . اين نامهء عزل اشعث بود . پس زياد بن مرحب به سخنرانى ايستاد و از ماجراى اهل جمل ياد كرد . سپس اشعث به پا خاست و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و گفت : اى مردم ، امير المؤمنين عثمان مرا به ولايت آذربايجان گماشت و خود كشته شد . ولايت اين ديار در دست من است . مردم با على بيعت كردهاند و ما نيز از او اطاعت مىكنيم چونان كه از خلفاى پيش از او فرمان مىبرديم . شما دانستيد كه بر سر طلحه و زبير چه آمده و على بر آنچه بر ما و شما پنهان مانده ، مأمون است » .
چون اشعث به خانهاش رفت ياران خود را فرا خواند و گفت : نامهء على مرا بيمناك كرد .
او اموال آذربايجان را مىگيرد . از اين رو مىخواهم به معاويه بپيوندم . يارانش گفتند : مرگ براى تو بهتر از اين اقدام است . آيا مىخواهى شهر و قوم خود را وانهى و به مردم شام پناهنده شوى ؟ ! اشعث از اين سخن شرمنده شد و به نزد على ( ع ) بازآمد .
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 536
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٥٣٦