گفتند او به اين شعر تمثل جست :
عصاى خويش را بينداخت و به مقصد رسيد . چنان كه با آمدن مسافر چشم روشن مىشود .
سپس پرسيد : چه كسى او را كشت ؟ گفته شد : مردى از قبيلهء مراد . پس او گفت :
اگر دور افتاده بود ، خبر مرگ او را نوجوانى مىداد كه خاك در دهانش نبود .
پس زينب دختر ابو سلمه گفت : آيا به على چنين مىگويى ؟ عايشه پاسخ داد : من به فراموشى مبتلايم . پس به يادم آوريد . ابو الفرج گويد : آنگاه عايشه به اين ابيات تمثل جست :
همواره اهداى قصايد در ميان ما با ناسزاگويى به دوستان و كثرت القاب همراه بود .
تا آنكه ترك كردى و گويى سخن تو در ميان ايشان در هر مجتمعى صداى مگس بود .
دربارهء ضربتى كه ابن ملجم بر على ( ع ) فرود آورد اشعارى از سوى برخى از خوارج سروده شده است كه اين ضربت و زنندهء آن را تحسين كردهاند . و در مقابل نيز بسيارى از شعرا ، از اين ضربت و زنندهء آن اظهار انزجار و تنفر كردهاند .
كشتن ابن ملجم لعنت الله عليه
چون امير مؤمنان ( ع ) توسط ابن ملجم مضروب شد ، طبق روايت حاكم در مستدرك ، نسبت به او سفارش كرد و گفت : به او نيكى كنيد . اگر زنده ماندم يا مىبخشم يا قصاص مىكنم و اگر دنيا را وداع گفتم ، شما خود در مجازات او شتاب كنيد كه من در پيشگاه خداى عز و جل خصم اويم . در روايتى ديگر كه حاكم نقل كرده نيز آمده است : چون ابن ملجم را به نزد على ( ع ) آوردند آن حضرت فرمود : با او همان كنيد كه رسول خدا ( ص ) دربارهء كسى كه مىخواست او را بكشد كرد . وى فرمان داد تا او را بكشند و به آتش بسوزانند .
طبرى گويد : چون على ( ع ) رحلت يافت ، حسن ( ع ) ابن ملجم را طلبيد . او را حاضر كردند . ابن ملجم به حسن ( ع ) گفت : من با خدا پيمانى نبستهام جز آنكه بدان وفا كردهام . من در حطيم با خدا پيمان بستم كه على و معاويه را بكشم يا خود كشته شوم . پس اگر مايل باشى مرا واگذار تا معاويه را نيز بكشم و عهد خدا بر من باد اگر او را نكشتم و زنده ماندم به نزد تو بازآيم و دستم را در دست تو بنهم . حسن ( ع ) به او پاسخ داد : هرگز به خدا سوگند مگر آنكه آتش را ببينى . سپس او را جلو انداخت و كشت . پس مردم جنازهء او را گرفته در بوريا پيچيدند و آتش زدند .
شيخ مفيد در ارشاد گويد : ام هيثم دختر اسود نخعى درخواست كرد جنازهء ابن ملجم را به او ببخشند تا وى آن را آتش بزند . پس جنازه را به او بخشيدند و او نيز آن را به آتش سوزانيد .
حاكم در مستدرك به سند خود از ابو اسحاق همدانى نقل كرده است كه گفت : ديدم قاتل على بن أبي طالب را كه در ميان نيزهداران به آتش سوزانده شد .