رهسپار مىگرديدند ، « خلافت » از دستشان مىرفت .
پيامبر ( ص ) نيز - كه پدر و مادرم فدايش باد ! - مىخواست « مركز » را از وجود آنان خالى سازد تا با آرامش و طمأنينه « امر خلافت » در اختيار « امير مؤمنان على بن ابى طالب ( ع ) » قرار گيرد و تا آنها بازمىگردند « امر خلافت » براى وى « محكم » و اركان آن برايش « استوار » شده باشد و از « نزاع و مبارزه » بر كنار باشند .
و اينكه رسول خدا ( ص ) « اسامه هفدهساله » را بر آنان « امير » ساخت « 380 » ، به خاطر در هم شكستن غرور بعضى ، و برگرداندن سركشى متكبّران آنها ، و احتياط در امنيّت از نزاع آينده بود ، تا اشخاصى كه مىخواهند خود را مقدّم دارند ، اگر يكى بر آنان « امير » شد كه « جوانتر » بود ، ناسلوكى نشان ندهند .
امّا آنها اين معنى را درك كردند ؛ لذا ، در امارت اسامه « ايراد » كردند ، در حركت با او « كندى و سستى » نمودند ، حركت نكردند ، تا پيامبر ( ص ) به پروردگارش ملحق شد ، گاهى تصميم بر « لغو فرمان » اين جنگ و « باز كردن پرچم » گرفتند ، و گاهى بر « عزل اسامه » ، و سپس گروه ، زيادى از سپاه او « تخلّف » ورزيده و همراهش حركت نكردند .
بنابراين ، ملاحظه مىفرماييد كه در همين « سريّهء اسامه » ، پنج
هامش
( 380 ) البته برخى گفتهاند كه عمر او 18 و به قولى 19 و به قول ديگرى 20 سال بوده است ولى هيچكس بيش از 20 سال نگفته است .