پيامبر است ، نيست .
حال بايد پرسيد : چگونه ، كى و كجا براى يك انسان عاقل ، امكان دارد كه پس از اين همه ، « وصايت » او را انكار كند ؟ ! يا با آن سر ستيز گيرد ، جز اينكه غرضى در كار باشد .
مگر « وصيّت » چيزى جز به عهده گذاشتن و عهده دار شدن بعضى از اين شئون است ؟
2 - روايات مورد استدلال منكران ، « حجّت » نيست .
2 - برادران « اهل سنّت » در برابر ما نمىتوانند اقامهء « حجّت » كنند .
و امّا آنچه « بخارى » و ديگران از « طلحة بن مصرف » آوردهاند - كه : از « عبد اللّه بن اوفى » پرسيدم : آيا پيامبر وصيّت كرد ؟ پاسخ داد : نه ، گفتم :
چگونه او « وصيّت » را بر مردم لازم شمرد ولى خود ، آن را ترك نمود ؟ ! و او جواب داد كه سفارش كتاب خدا را نمود « 307 » - اين ، « حجّت » و « دليل » بر ضدّ ما نمىشود ، زيرا اين حديث پيش ما « ثابت » نيست .
علاوه ، اين ، مقتضاى سياست و حكومت بوده است .
قطع نظر از همهء اينها ، « اخبار و احاديث صحيح » از ناحيهء « عترت طاهره ( ع ) » در مورد « وصايت » ، بطور « متواتر » رسيده است . بنابراين ، آنچه با آنها معارض باشد بايد به ديوار زد و هيچگونه « حجيّت » و « سنديّت » ندارد .
3 - عقل و وجدان ، به « وصيّت » حكم مىكنند .
3 - از همه گذشته ، « وصايت » نياز به « برهان » و « استدلال » ندارد ؛
هامش
( 307 ) رجوع كنيد به صحيح ( بخارى ) ج 3 ص 186 ط دار الفكر .