تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
نيامده‌ايم كه تو افتخار پدران ما را تعيين كنى بلكه امير ما را با پيامى پيش تو فرستاده است و اينك ربيعه آن پيام را به تو مى گويد . ربيعه به او گفت : امير از پيمان شكنى مى ترسد . ابو حمزه گفت : پناه بر خدا كه عهد و صلح را بشكنيم يا برهم زنيم ، به خدا سوگند اگر گردنم زده شود اين كار را نمى كنم تا اينكه مدت صلح و عهد ميان ما و شما بگذرد . آنان از پيش ابو حمزه بيرون آمدند و اين خبر را به عبد الواحد رساندند ، و چون آخرين روز كوچ از مكه [ سيزدهم ذى حجه ] فرا رسيد عبد الواحد هم از مكه كوچ كرد و آن شهر را براى ابو حمزه خالى كرد و ابو حمزه بدون جنگ و كشتار وارد مكه شد . يكى از شاعران در اين مورد چنين سروده و عبد الواحد را نكوهش كرده است : « گروهى كه با دين خدا مخالفت كرده‌اند به ديدار حاجيان آمدند و عبد الوحد گريخت ، او ترسان ، اميرى و مراسم حج را رها كرد و سرگردان همچون شتر رمنده گريخت . . . » سپس عبد الواحد رفت تا به مدينه رسيد و دفتر و ديوان را خواست و براى مردم مقرر داشت كه به جنگ بروند و بر ميزان سهم ايشان ده ده افزود . و بر آن لشكر ، عبد العزيز بن عبد الله بن عمرو بن عثمان بن عفان را گماشت . چون آن لشكر بيرون آمدند نخست با چند شتر كشته شده برخوردند و مردم آن را به فال بد و شومى گرفتند و چون به ناحيه عقيق رسيدند درفش عبد العزيز به درخت خاردار بزرگى گير كرد و چوبه آن شكست . مردم اين را هم به شومى گرفتند . آنان به راه خود ادامه دادند تا به قديد رسيدند . در آنجا مردمى فرود آمدند كه از قضايا بر كنار بودند و آنان مردم جنگ نبودند كه بيشترشان بازرگانان سرمايه - دار بودند و در جامه‌هاى نرم و رنگين و ابزار لهو و لعب آمده بودند و هرگز گمان نمى كردند كه خوارج را شوكتى باشد و در اين موضوع شك نداشتند كه خوارج اسير دست آنان خواهند بود . مردى از ايشان كه از قريش بود گفت : اگر مردم طائف مى خواستند مى -
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 39 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى