مختار حركت كرد و روز ترويه [ هشتم ذى حجه ] به مكه رسيد . در آن هنگام حاكم مكه و مدينه عبد الواحد بن سليمان بن عبد الملك بود و اين به روزگار خلافت مروان بن - محمد بن مروان بود . مادر عبد الواحد دختر عبد الله بن خالد بن اسيد بود . عبد الواحد جنگ با خوارج را خوش نمى داشت ، مردم هم از ديدن خوارج ترسيدند . خوارج در حالى كه درفشهاى سياه بر سر نيزهها بسته بودند هنگامى كه مردم در عرفات وقوف كرده بودند آشكار شدند . مردم به آنان گفتند : قصد شما چيست و چه مى خواهيد آنان گفتند كه قصدشان مخالفت با مروان و خاندان او و بيزارى جستن از ايشان است .
عبد الواحد به آنان پيام فرستاد كه مراسم حج مردم را به تعطيل نكشانند . ابو حمزه مختار گفت : ما نسبت به انجام مناسك حج خود حريص و سرسخت هستيم . و عبد الواحد با خوارج قرار گذاشت كه تا هنگام كوچ كردن حاجيان از مكه همگى از يكديگر در امان باشند .
فرداى آن روز خوارج هم در عرفات كنار عبد الواحد وقوف كردند و عبد الواحد همراه مردم از عرفات كوچ كرد و چون به منى رسيدند به عبد الواحد گفته شد : در مورد خوارج اشتباه كردى و اگر همراه همه حاجيان به آنان حمله مى كردى آنان فقط يك لقمه بودند عبد الواحد ، عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب و محمد بن عبد الله بن عمرو بن عثمان و عبد الرحمان بن قاسم بن محمد بن ابى بكر و عبيد الله بن عمر بن حفص عمرى و ربيعة بن عبد الرحمان را همراه مردان ديگرى نظير ايشان پيش ابو حمزه مختار فرستاد . آنان همين گونه نزديك خيمه ابو حمزه رسيدند . افراد مسلح او ايشان را احاطه كردند و پيش ابو حمزه بردند ، آنان او را ديدند كه نشسته است و ازارى از پارچههاى قطرى بر دوش دارد و كنارههاى آن را بر پشت سر خود گره زده است ، همين كه آنان نزديك شدند عبد الله بن حسن علوى و محمد بن عبد الله عثمانى پيش او رفتند او از نسب آن دو پرسيد و چون نسب خويش را براى او گفتند روى ترش كرد و كراهت خود را براى آن دو آشكار ساخت . پس از آنان دو مردى كه نسب ايشان به ابو بكر و عمر مى رسيد پيش او رفتند و او از نسب ايشان پرسيد كه چون نسب خود را براى او گفتند اظهار مسرت كرد و بر چهره آنان لبخند زد و گفت : به خدا سوگند ما خروج و قيام نكرديم مگر براى اينكه به روش نياكان شما [ ابو بكر و عمر ] رفتار كنيم .
عبد الله بن حسن به او گفت : اى مرد ، به خدا سوگند ما اينجا
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 38
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٨