تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
اغانى مورد بررسى قرار دادم و ديدم همانگونه است كه نقيب گفته است . ابو الفرج اصفهانى مى گويد : مصقلة بن هبيرة شيبانى با مغيرة در موردى منازعه و ستيز داشت ، مغيره در سخن خود تواضع كرد و ميدان داد تا آنجا كه مصقله بر پيروزى بر او طمع بست و بر او برترى جست و دشنامش داد و به مغيره گفت : من شباهتهايى از خودم در پسرت عروه مى بينم مغيره در مورد اين سخن او گواهانى گرفت و سپس او را پيش شريح قاضى آورد و عليه او اقامه دليل كرد و شريح به مصقله حد تهمت زد و مصقله سوگند خورد كه هرگز در شهرى كه مغيره در آن ساكن باشد اقامت نكند و تا هنگامى كه مغيره مرد وارد كوفه نشد . پس از مرگ او به كوفه آمد ، گروهى با او ملاقات كردند و بر او سلام دادند ، هنوز از پاسخ به سلام ايشان كاملا آسوده نشده بود كه از ايشان پرسيد : گورستان ثقيفيان كجاست او را آنجا راهنمايى كردند . گروهى از بردگان و وابستگان او شروع به جمع كردند سنگ كردند . مصقله پرسيد : چرا چنين مى كنيد گفتند : پنداشتيم مى خواهى گور مغيره را سنگباران كنى . گفت : آنچه در دست داريد بيفكنيد و دور بريزيد . سپس كنار گور مغيره ايستاد و گفت : به خدا سوگند ، تا آنجا كه مى دانم براى دوست خود نافع و براى دشمن خود سخت زيانبخش بودى و مثل تو همانگونه است كه مهلهل در مورد برادر خود كليب سروده و چنين گفته است : « همانا زير اين سنگها دور انديشى عزم استوار و دشمنى ستيزه‌جو كه از چنگ او رهايى ممكن نيست آرميده است . . . » ابو الفرج مى گويد : اما در مورد ابن ملجم ، امام حسن بن على پس از دفن امير المومنين او را احضار كرد و فرمان داد گردنش را بزنند . ابن ملجم گفت : اگر مصلحت بدانى از من عهد و پيمان بگير و بگذار به شام بروم و ببينيم دوست من نسبت به معاويه چه كرده است ، اگر او را كشته است چه بهتر و گرنه معاويه را مى كشم و سپس پيش تو برمى گردم و دست در دست تو مى نهم تا در مورد من فرمان خود را