تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
بود و نيزه‌اى در دست و آن جامه‌ها و درهم ها را نيز همراه داشت فرا رسيد و گفت : هان اى گروه اين جامه‌ها و درهمهاى خود را بگيريد . قيس گفت : اى مرد برگرد كه ما آن را نخواهيم گرفت . گفت : به خدا سوگند كه بايد حتما بگيريد . قيس گفت : خدا پدرت را بيامرزد ، مگر تو ما را گرامى نداشتى و پسنديده از ما ميزبانى نكردى اينك خواسته‌ايم سپاسى از تو داشته باشيم ، در اين كار عيبى نيست . آن مرد گفت : ما براى ميزبانى و پذيرايى از ميهمان خود چيزى نمى گيريم ، به خدا سوگند ، هرگز نخواهم گرفت . قيس به همراهان خود گفت : اينك كه از گرفتن آن خوددارى مىكند از او پس بگيريد و به خدا سوگند هيچ مردى از عرب غير از او بر من فضيلت و برترى نيافت . ابراهيم ثقفى مى گويد : ابو المنذر مى گفت : قيس ضمن راه از كنار خانه مردى از قبيله بلى كه نامش اسود بن فلان بود گذشت . او قيس را گرامى داشت و چون قيس خواست از آنجا برود جامه و درهمهايى پيش همسر اسود نهاد . چون اسود آمد همسرش آنها را به او داد ، آن مرد خود را به قيس رساند و گفت : من پذيرايى و ميهمانى خود را نمى فروشم . به خدا سوگند ، يا بايد اين را بگيرى يا اين نيزه را ميان پهلوهايت فرو خواهم كرد . قيس به همراهانش گفت : اى واى بر شما پس بگيريد . ابراهيم ثقفى مى گويد : قيس همچنان به راه خود ادامه داد تا به مدينه رسيد ، حسان بن ثابت كه از طرفداران عثمان بود ، در مقام سرزنش درآمد و به او گفت : على بن ابى طالب ترا از كار برداشت و حال آنكه عثمان را كشته‌اى ، گناه بر تو باقى ماند و على هم نيكو سپاسگزارى نكرد . قيس او را به سختى مورد سرزنش قرار داد و گفت : اى كوردل كور چشم ، به خدا سوگند ، اگر بيم آن نبود كه ممكن است ميان عشيره من و عشيرهء تو جنگ درگيرد گردنت را مى زدم . و او را از پيش خود بيرون كرد . ابراهيم ثقفى مى گويد : سپس قيس و سهل بن حنيف هر دو از مدينه بيرون آمدند و خود را به كوفه و حضور على رساندند . قيس موضوع كار خود و آنچه در مصر بود گزارش داد و على عليه السلام سخن او را تصديق فرمود . قيس و سهل هر دو در جنگ صفين همراه على ( ع ) شركت كردند . ابراهيم مى گويد : قيس مردى كشيده قامت و از همگان بلندتر بود و چهره و جلو سرش موى نداشت . او مردى شجاع و كار آزموده بود و تا دم مرگ نيز خير خواه على و فرزندانش باقى ماند .