و نسبت به قحطانى ها در قبال عدنانى ها و نسبت به انصار در قبال قريش تعصب داشت و با اين همه در تشيع خود غلو مى كرد . او مردى اديب و فاضل و شاعر نويسنده و به بسيارى فنون آگاه بود و همراه شرف الدوله به واسط رفت . اتفاق را دفترى كه به مجموعهيى شباهت داشت و مغربى در آن نمونههايى از خط و شعر و گفتار خويش را يادداشت كرده بود [ و به اصطلاح چرك نويس بود و هنوز پاك نويس نكرده بود ] در اختيار قادر قرار گرفت و آن را يكى از كسانى كه با مغربى رابطهء خوبى نداشت و او را نكوهش مى كرد و نسبت به او قصد مكر داشت به قادر هديه داد . قادر در آن مجموعه قصيدهيى از مغربى ديد كه در آن تعصب شديدى نسبت به انصار در قبال مهاجران اظهار كرده بود ، تا بدانجا كه نوعى از الحاد و زندقه در آن نمايان بود و به رافضى بودن خود نيز تصريح كرده بود . قادر اين موضوع را بهترين دستاويز يافت و آن را به دفتر و ديوان خلافت فرستاد . آن مجموعه و همان قصيده در حضور گروهى از اعيان و اشراف و قضات و فقها و گواهان عادل خوانده شد . بيشتر آنان گواهى دادند كه خط مغربى است و آنان خط او را همانگونه تشخيص مى دهند كه چهره او را مى شناسند .
قادر فرمان داد در اين باره براى شرف الدوله نامه نوشته شود . اما پيش از آنكه آن نامه به شرف الدوله برسد خبر آن به ابو القاسم مغربى رسيد و او شبانه همراه يكى از غلامان خود و كنيزى كه به او عشق مى ورزيد و از او بهرهمند مى شد گريخت . نخست به بطيحة و از آنجا به موصل رفت و سپس آهنگ شام كرد و در راه در گذشت . او وصيت كرد جسدش را به بارگاه امير المومنين على ببرند . و جسدش در حالى كه گروهى از نگهبانان عرب آن را بدرقه مى كردند به نجف حمل و نزديك مدفن على عليه السلام به خاك سپرده شد .
من [ ابن ابى الحديد ] مدتى از ابو جعفر نقيب مسألت مى كردم كه آن قصيده را به من بدهد و او امروز و فردا مى كرد و سرانجام پس از مدتى آن را براى من املاء كرد و اينك برخى از ابيات آن قصيده را مى آورم ، زيرا جايز و روا نمى بينم كه تمام
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 153
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٥٣