كعب را بكشد . رسول عليه السّلام مرسلكان بن بشر را « 1 » بخواند و گفت برو و كعب را بكش . سلكان بشر با عمّار ياسر ، و چند يار ديگر با خود ببردند .
چون به مكه رسيدند ايشان را از پس ديوار بنشاند و خود برفت و در كعب بزد .
كعب گفت كيست ؟ گفت منم محمد بن سلمه « 2 » برادرزادهء تو . گفت بچه آمدهء ؟ گفت ما را چيزى نمانده است از خوردنى ، گروى آوردهايم و لختى خرما وام مىخواهم .
كعب برخاست كه فرود آيد . زنش دامنش بگرفت و گفت مرو كه من از اين بانگ خون مىبينم . و آن زن جادو بود . كعب گفت بگذار كه باك نيست . فرود آمد و در بگشاد ، و برو سلام كرد . سلكان او را در كنار گرفت و ياران را بخواند .
ياران از پس ديوار بيرون جستند و شمشير در نهادند و كعب را بكشتند . زنش از بام بانگ برداشت در آن ميان بغلط شمشير بر سلكان آمده بود . سلكان گفت مرا بجاى مانيد و خود بگريزيد . ياران گفتند ما ترا بجاى نمانيم و اگر ما همرا بكشند . او را بر پشت گرفتند و بگريختند . جبريل آمد و رسول را گفت پيش ايشان رو كه چهارپايان ايشان همه ماندهاند . رسول و ياران همه برفتند .
چون كافران لشكر رسول را بديدند همه بگريختند ، و در كوشكها پنهان شدند ، و ياران رسول از پس ايشان برفتند . و ايشان كوشكها ويران كردن گرفتند ، و بسوى ياران رسول مىانداختند ، و ياران نيز ويران مىكردند و بسوى ايشان مىانداختند
] a 812 [
و خرما بنان بسيارى بريدند و ايشان آواز مىدادند و مىگفتند يا اصحاب محمّد شما مىگوييد كه ما فساد و تباهى دوست نداريم و اكنون تباهى مىكنيد . آيه آمد :
ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ .
« 3 » ياران همه دست بازداشتند .
هامش
( 1 ) - در متون معتبره : سلكان بن سلامه .
( 2 ) - در متون معتبره : محمد بن مسلمه .
( 3 ) - الحشر ، 5