همه حلق آوردند و بمدينه بازگشتند ، و آيه آمد :
إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً
. الى قوله ،
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ
« 1 » .
قصه صد و دوم فتح خيبر
] b 612 [
در قصه چنين آمده است كچون سال هفتم بود ، رسول عليه السّلام به مكه آمد ، و طواف بكرد ، و عمره بياورد ، و هدى آورد ، و بيرون آمد ، و از مكه بمدينه آمد ، و با ده هزار مرد بجنگ خيبر بيرون آمد ، و بر سر خيبر فرود آمد . و خلقى بسيار نيز از جهودان از خيبر بيرون آمدند ، و صف بركشيدند . مبارزى از جهودان بيرون آمد و مبارزى از مسلمانان بيرون رفت . سه تن يا هفت تن از مسلمانان كشته شد و مسلمانان ضعيفدل شدند .
چون رسول آن حال بديد گفت على را بخوانيد . و آن روز چشم على درد مىكرد . رسول صلى اللّه عليه و سلّم دعا كرد در ساعت بهتر شد . على با ذو الفقار بيرون رفت . و مبارز خواست و سه مبارز از گردنكشان ايشان بكشت . چون جهودان آن بديدند همه هزيمت شدند ، و مسلمانان از پس ايشان درآمدند تا بخيبر رسيدند . و جهودان خيبر را حصار كردند .
چون مسلمانان اندر رسيدند يافتند در حصار استوار كرده . على درآمد و حلقهء در را بگرفت و از جاى خويش بركند ، و چهل گز از پس پشت بينداخت ، و انديشيد كه اين من كردم . جبريل عليه السّلام خود را به دو نمود كه من با تو بودم . و بروايتى ديگر گفت حلقه را جنبان . حلقه را بگرفت هرچند جهد مىكرد نتوانست جنبانيدن .
هامش
( 1 ) - الفتح 4 - 1