رسول گفت شايد .
ابو سفيان پيش رفت و بمكّه درآمد ، و گفت بدانيد كه اين كار بخلاف آنست كه شما مىدانيد . من بمحمّد بگرويدم . آنگاه همه خويشاوندان او گرد آمدند و خانهء او را تا بسر از مال پر كردند .
چون رسول عليه السلام به مكه درآمد گفت شمشيرها در ميان كنيد مگر بنو خزاعه كه ايشان را دستورى دادم كه بنو بكر را بكشند . پس بنو بكر همه بگريختند و در كوهها شدند . رسول
] b 912 [
خالد بن الوليد را پس ايشان بفرستاد .
خالد پس ايشان در آن كوه شد و همه را بكشت و بنزديك رسول بازآمد .
آنگاه رسول عليه السّلام در مكه بنشست و خلق را دعوت مىكرد ، يكان و دوگان و دهگان مىآمدند و ايمان مىآوردند .
قصهء صدوپنجم اهل روم و اهل فارس
و آن چنان بود كه چون رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به مكه بنشست و قرار گرفت چهار نامه بنبشت : يكى سوى قيصر ملك روم ، و ديگر سوى نجاشى ملك حبشه ، و سديگر ملك مصر ، و چهارم سوى ملك فارس .
قيصر خواست كه اسلام آرد و ليكن از زوال مملكت بترسيد . خواست كه قوم خويش را بيازمايد بفرمود تا كوشكى بلند برآوردند . و بفرمود تا همه سپاه بر در كوشك گرد آمد ، و در كوشك استوار كرد ، و خود بر بام كوشك رفت و گفت كه بدانيد كه موسى قوم خويش را گفت كه عيسى از پس من بيايد ، و عيسى قوم خويش را گفت كه محمد از پس من بيايد ، و اكنون احمد آمد . چون سپاه اين سخن ازو بشنيدند همه لشكر برشوريدند كه او را بكشند . چون وى