آنگاه ياران بحصار درآمدند و غارت كردن گرفتند .
و در آنجا زنى بود صفيّه نام و بخواب ديده بود كه ماه از آسمان در كنار او افتادى . با شوى خويش بگفت
] a 712 [
و شويش تعبير دانستى . دانست كه او زن پيغامبر گردد . گويند آن روز على بخانهء صفيه فرود آمد و صفيه سخت باجمال بود .
على چون او را ديد گفت اين رسول را شايد ، و او را پيش رسول آورد . رسول او را بزنى كرد . پس رسول عليه السّلام او را گفت يا صفيّه از من حاجت خواه .
صفيّه گفت جزيت از اهل من بردار . رسول گفت برداشتم . رسول صلوات اللّه عليه على را فرمود كه بنويس كه هيچكس مبادا كه ازيشان جزيت ستاند به هيچ وقت . و آن نامه هنوز بدست ايشانست و كس ازيشان جزيت نستاند .
قصه صد و سيم بنى نظير « 1 »
و اين پيش از كشتن بنى قريضه بود به دو سال . و آن آن بود كه چون رسول عليه - السّلام بمدينه آمد ايشان عهد كردند كه با تو حرب نكنيم و تو نيز با ما حرب مكن تا ببينيم كه كار ما چون گردد . و ايشان در تورية يافته بودند كه به آخر الزمان پيغامبرى بيرون آيد و او را بر همه كسان مظفر داريم . و نخست حرب بدر بود .
چون بحرب بدر نصرت يافت ، گفتند اكنون نگرويم تا حرب ديگر . چون حرب احد ببود و ياران را آن شكست بيفتاد گفتند نگرويم .
و كعب بن اشرف برنشست با هفتاد تن و بمكّه رفت و همه قريش را گرد كرد ، و گفت من عهد محمّد را بشكستم ، بياييد تا محمد و يارانش را بكشيم . جبريل آمد و رسول را از آن حال خبر داد
] b 712 [
و گفت كسى را از ياران بفرست تا
هامش
( 1 ) - در متون معتبره : بنى نضير . ( رجوع شود به السيره النبويه جلد سوم 61 - 48 )