هيچ منفعت نيايد .
و در قصّه آمده است
] b 061 [
كه پيش از آمدن خضر و الياس عليهما السّلام دوازده تن بودند و مريشان را دعوت كرده بودند بباطل و ببت پرستيدن خوانده بودند و خدمت بتان مىفرمودند .
و چنين گويند كه چون مردان ايشان به سفر شدندى زنانشان با بتان بخفتندى .
و در آن شهر ملكى بود بتپرست ، و بتى داشت بزرگ و خلقرا فرموده بود تا همه آن بت را مىپرستيدند ، و نام آن بت بعل بود . پس خضر و الياس عليهما السّلام بيامدند و ايشان را از پرستيدن آن بت بازداشتند ، و گفتند :
أَ تَدْعُونَ بَعْلًا
( يعنى الصّنم )
وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ
؟ « 1 »
و گويند الياس از فرزندان هارون بود و از شريعت موسى بود ، و آن قوم را بشريعت موسى مىخواندند .
و بعضى گويند بعل نام زنى بود نيكوروى كه در آن شهر او را سجده كردندى ، از نيكورويى كه « 2 » بود . و خضر و الياس عليهما السّلام بيامدند و ايشان را از آن بازمىداشتند ، و گويند آن ملك ايمان آورد ، ليكن عامه ايمان نياوردند .
و چون روزى چند برآمد آن ملك نيز پشيمان شد و باز از دين برگشت . و بعضى گفتند خود نگرويد و آن دوازده تن كه آمده بودند « 3 » . گفتند كه ما پيغامبرانيم ازين بتان كه در پرستيدن ايشان تقصير نكنيد . چون خضر و الياس بيامدند ملك آن دوازده تن را بخواند و گفت كه دو تن ديگر آمدهاند و پيغامبرى دعوى مىكنند اكنون هركه حجّت ظاهر كند ما فرمان او كنيم .
پس خضر و الياس عليهما السّلام او را گفتند چه خواهى ؟ گفت مرا دخترى بود
هامش
( 1 ) - الصافات 125
( 2 ) - از براى نيكورويى وى
( 3 ) - و آن دوازده تن كه در ميان ايشان بود .