مارى از درخت فرود آمد و قصد پسر لقمان كرد . پيرمرد چوبى برداشت و بزد و مار را بكشت و سر مار را در توبره نهاد . بديه رسيدند ، زنى بر او عرضه كردند ، جوان اجابت نمىكرد . پير گفت نكاح كن از نهى پدر مترس ، و ليكن دست به دو مبر تا مرا خبر نكنى . پس
] a 951 [
پير مجمرهء خواست ، بياوردند ، آتش كرد و سر مار را بر آتش افكند ، و گفت برو و به زير زن نه تا عجب بينى . پسر لقمان چنان كرد . از فرج آن زن مارى بيرون آمد . و آن زن مالى بسيار بدين سبب جمع كرده بود كه شوى كه كردى چون با وى صحبت كردى در ساعت به مردى .
چون پسر لقمان بسلامت بازرست . خويشان زن بيامدند . مرد يافتند زنده ، شادى كردند ، و عجب ماندند ، و احوال آن زن بپرسيدند ، زن گفت حال برين جمله بود .
پس پسر لقمان پيش وامدار شد . وامدار گفت امشب بباش فردا بدهم .
پسر با پير گفت پدرم مرا از بودن نهى كرد . پير گفت بباش و مترس . جوان بفرمان پيرمرد ببود « 1 » و آن ديه بر كرانهء دريا بود بر موجگاه دريا .
چون شب ببود وامدار بفرمود تا تختى بياوردند و بيرون نهاد ، و پسر لقمان را گفت برينجا بخسب امشب . مرادش آن بود تا موج بيايد و او را ببرد و آن سيم با وى بماند . و تختى دور تر خود را بنهاد ، و خود به خانه درآمد . چون تاريكى شب شد ، پير پسر لقمان را گفت ازين تخت برخيز و بر آن تخت ديگر بخسب .
همچنان كرد . ساعتى ببود ، آن مرد بيامد تختى ديد خالى نهاده برآمد ، و بخفت ، پنداشت كه آن تختست كه براى خود نهاده است . چون شب درآمد و تاريك شد موج برخاست و آن مرد را در ربود و پسر لقمان سلامت بماند .
پس پير ديگر روز برخاست با پسر لقمان ، و پسر لقمان حق خود بستد
هامش
( 1 ) - جوان بفرمان پير آن شب در خانهء وامدار شد .